تبليغاتX
آخرین صدا

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نی نشان خواهد
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود


بعد از سه ماه و نصفی فکر کردم یا باید این برنامه رو تمومش کنم یا واقعاً محلی از اعراب بهش بدم! آخه خجالت آور نیست که یه مدت هرروز کلی حرف برای نوشتن داشته باشی و حالا صد روزی گذشته از آخرین نوشته ات ؟! مجبورم دست به دامن حرفهایی مثل « خداییش کار مونده زیاد داشتم» یا « الله وکیلی (البته بماند که به گفتۀ کاملاً درست دوستان الله وکیل نیست بلکه رئیس دادگستریه!) وقت نشد» بشم!

نکته جالب این ارسالی اینه که درست بعد از پایان تابستونه.در واقع در سه ماه تابستون باید خیلی سریه نفر شلوغ باشه که یک خط هم ننوشته باشه. اما کاش در عمل این کثرت کارها باعث این کوتاهی من بود! حقیقت این بود که چیزی برای عرضه کردن نداشتم همونطوری که از ابتدای امسال تابحال تنها دو شعر اون هم با سرو شکلی که اگه بشه اصلاً بهش گفت شعر! نوشتم. یکی از دلایل عمده این موضوع هجوم بی سابقه من به واژگان زبان انگلیسی بود! حدود 1500 واژه خوندم که الان شاید یک سومشون رو بخاطر داشته باشم! این یعنی یک برنامه ریزی دقیق برای زندگی تحصیلی با ثمره هایی که یکی شون رو در سطر قبلی ذکر کردم! دلیل دیگه ش کاملاً شخصیه: امسال تابستون فوق العاده زودگذر بود! اینو با تمام وجود حس می کنم. اصلاً چیزی نداشت.اتفاقی نیافتاد انگار. احساس می کنم اصلاً یه بخشی از تقویم عمرم بود که یه شخص ناشناس اون رو کنده! اگر شعری نبود به نام « بازانجامِ سرانجام» به وجود این سه ماه ش می کردم. بی خاصیت بود و بی اصالت!

دوست دارم شعر جدیدم رو یه کمی بازکنم. هرچند به همت دوستان و آشنایان تا این لحظه یک نظر هم برای اون نداشتم!


کجای زندگی ام ایستاده ام اکنون
که در ستیزه های بیم و امید
بلند ترین اندیشه ها هم سپر انداخته اند ؟

گاه و بیگاه به خود طعنه زنان می گویم
کجاست آن معلم بدخلقِ پندآموزم
که ضرب ترکه اش
به جز به دست خویش
فرود درد نشد
کجای این معلمم اکنون ؟

شاید این مهر، ماهِ دلجویی ست
ترکه را قاب می گیرم
زخم ها را می بوسم
و بازانجامِ این سرانجام را
 پاییز دیگری خواهم ساخت ...

ابتدای نوشتن این شعر از یکی از شب های بی خوابی آخر شهریور من سرچشمه گرفت.  زیر پنجره اتاقم، انقدر برای خوابیدن تقلای بیهوده کردم که احساس کردم ذهنم فروپاشید. برای چند ثانیه کاملاً معنای زمان از دستم فرار کرد! واقعاً مونده بودم که الآن زمستونه یا پاییز یا شایدم تابستون!! به خودم که اومدم، حس کردم این از یکنواختی روزهای ریشه گرفته.این که الآن کسی مثل من با این سن و سال چه تفاوتی با پنجاه سال دیگه ش داره؟ و پاسخ هایی که به ذهنم خطور می کرد همگی از جنس همدردی و تسلا بودن تا پاسخی پاسخ گونه! این جمله در ذهنم متبادر شد که الآن کجای زندگی م هستم؟ کدوم نقطه مشخص از اون ؟ زندگی و هستی یه آدم اگه تغییر نکنه چه فرقی با نیستی داره ؟ خلاصه این قبیل فکرها بود که به جای پاسخ برای سوال مهمی طراحی کرد : «کجای زندگی ام ایستاده ام اکنون».

در ادامه ترجیح دادم که به جای هر حرفی سوالم رو بیشتر بازگو کنم : « کجای زندگی ام ایستاده ام اکنون/که در ستیزه های بیم و امید/بلندترین اندیشه هایم هم سپر انداخته اند؟». وقتی میشه اندیشه های عالی و سازنده رو درسر داشت که قبلش در نبرد سخت دیگه ای پیروز شد. اون نبرد بین بیم و امیده. اندیشه های این چنینی فقط وقتی جرات ابراز وجود دارن که پشت لشگر فاتح امید سنگر بگیرن. وگرنه که خودفریبیه در پشت لشگر بیم هم چیز سازنده ای متصور بشیم. ناامیدی برای من خنثی ترین و بی ثمر ترین پدیده کائناته!

در بخش بعدی به موضوعی پرداختم که ماه هاست در ذهنم بود و درهمین نوشته ها هم بارها بهش اشاره کرده بودم : «معلم سخت گیر و نصیحت گر درون خودم»! اینکه در ادامه از ضرب ترکه این معلم گفتن این منظور رو داشتم که حرف های این معلم که گهگاه به بیرون از خودم من هم درز میکنه هیچ وقت در کس دیگه ای اثرگذار نبوده! این معلم فقط خودش رو تنبیه میکنه! شاید هم واقعاً دیوانگی بهترین برچسبه برای این شخصیت!!!

بخش آخر که خیلی خودم دوستش دارم! برگشتن به زمانه. برگشتن به مهر. ضمن اینکه توجه اهل فن رو به خط اولش دعوت میکنم که هم تضاد داره هم ایهام، این بخش پیوند معنایی دو بخش قبل از خودشه که خیلی هم برای خواننده نباید از جنس هم باشن. اول اینکه زمان رو دوباره باتعریف های خودم پیدا می کنم، اندیشه های تلخ و آموزنده م رو قاب می گیرم و صمیمانه ترین دلجویی رو از زخم ها و بدبیاری هام میکنم.و آخر شعر هم که برای من خیلی ارزشمنده: « بازانجامِ این سرانجام را / پاییز دیگری خواهم ساخت» . این همون چیزی بود که مدت ها درسر داشتم تا در کوتاه ترین صورت بها برداشت های خودم، زندگی رو توصیف کنم. و این خیلی به اون اندیشه در ذهنم نزدیکه. زندگی می تونه اینجوری دیده که خیلی از سرانجام های ما در طی اون دوباره برامون تکرار میشن و ما وقتی می تونیم با استقبال زندگی بریم که پیش بینی «بازانجام شدن این سرانجام ها» رو بکنیم. این چیزیه که در تاریخ بشری هم نمونه ها زیادی توش هست. خیلی از سرانجام ها منجر به نتایجی میشن که چیزی شبیه به خودشون رو بوجود میآره. بعضی از سرانجام های دیگه هم باز با وجود شرایط رقم زننده ی متفاوتشون باز بسیار بهم شبیه هستن. اینکه در آخر شعر نوشتم « پاییز دیگری خواهم ساخت» بدین معنا هست که با این اندیشه هایی که ذکر شد به استقبال زندگی میرم، به استقبال پاییزی (یا هر فصل دیگه ای) که خودم ساختم. چون با این اندیشه زندگی رو بازسازی کردن همون دوباره ساختن هر چیزی در درونش (من جمله این فصل ها) قلمداد میشه. اما قبول دارم یه مقداری درک معنای بخش آخر شعری بدون این تفسیرها ، مشکل خواهد بود. پیشاپیش از تمام عزیزان پوزش می طلبم! امیدوارم درکم کنید که چقدر دوست دارم شعر دیرفهم بنویسم! تا بعد ...

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط بیژن| |

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
كسی آن آستان بوسد كه جان در آستین دارد


چقدر روزها زود میگذرن! وقتی درگیر یه كار باشی كمتر وقت تفكر آزاد داری و این مقدمه ای میشه برای بی بركتی روزها! من هم درگیر كلاس های فوتوشاپم و درسها رو بصورت خیلی مدون همراه با عكس از محیط هر منو بصورت تایپ شده پاكنویس می كنم! از اون طرف هم آخرین امتحان های دوره ی لیسانس، یعنی تفسیر قرآن و انقلاب اسلامی، باعث شده همین دو روز آخر هفته رو هم وقت خاصی برای استراحت نداشته باشم. خبرهای سرسام آور انتخاباتی تنها چیزی بود كه كمی فكر من رو به خودش مشغول كرد.هجم عظیم تبلیغات كاندیداها همیشه با شعارهای مختلف اونها همراه بوده. در واقع پیشقراول این كاروان های پرهزینه در اكثر مواقع «شعارهای انتخاباتی» بوده. بسیاری از اوقات به یه بیت یا مصرع از شعری آشنا برای اكثریت مردم مثل «یاد یار مهربان آید همی» یا عبارات موزون و تازه مجعولی مثل «یك یا حسین تا میر حسین» بر میخورم و دریافت معنی واقعی گرایی از اونها برای من بسیار دشوار جلوه میكنه. طبیعیه در سطح گسترده جذب آرای عموم مردم باید دربرگیرنده ی شعارهایی باشه كه نظر اكثریت اونها رو جذب كنه. اما اینكه چه اندازه اینها پتانسیل به مرحله عمل دراومدن رو دارند، سوالیه كه پاسخش تامل زیادی می طلبه. در زندگی شخصی هم ما همگی كم از شعارها استفاده نمی كنیم، خصوصاً در موقعیت های جبهه گیری. اما واقعاً چه كسی هست كه تا آخرین ثانیه عمرش پای تمام شعارهاش بایسته؟! « گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست...!»

فكر می كنم شعارها انتزاعی ترین جنبه های ارتباطات اجتماعی هستن. در دید من هیچ چیزی به اندازه یك شعار، از زندگی عادی و شرایط حاكم بر واقعیت دور و بعید نیست. حالا « تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل...»!

از اونجا كه بیشترین تلاشم درین وبلاگ ، سیاسی نشدن نوشته ها علیرغم دشواری این موضوع خواهد بود،بیشتر از این ادامه نمیدم. به نظرم وقتی باید در مساله ای سخن سرایی كرد كه در موضوع مطالعات خوبی داشت : تاریخ و سیاست. كه من تقریباً در هر دو موضوع یه آدم در حال توسعه هستم و فعلاً باید به خودم بپردازم!

از شعارهای سیاسی و درگیرهای مضحك جناحی درین چند روزه كه بگذریم، عصرها یك روز در میون با نازنین میگذره.استادی داریم به نام آقای غیبی كه عجیب با انرژی و شاد و با نشاط درس میده. اونقدری كه با واژه نمیشه توصیف كرد. هر ثانیه با هر كار تازه یه شعر و آواز جدید میخونه یا یه قطعه طنز تعریف میكنه! اما در كنار اینها تسلط خوبی روی كارش داره و هیچ وقت چارچوب های كاری خودش رو فراموش نمیكنه. همین موضوع باعث شده نسبت به دوره قبلی، این دوره رو با انگیزه و حوصله بیشتری سركلاس ها حاضر بشم. بعد از كلاس هم كه بدمینتون و نوشیدنی و گپ و قدم زدن با نازنین جزو برنامه های ثابت منه! نمیتونم خوب وصف كنم اما تو این كشاكش بهار و تابستون یه حس كاملاً پاییزی دارم!!!

دیشب خواب جالبی دیدم. خواب دیدم كه از یك دهكده ی كوچیك كه فكر میكردم تنها دهكده ی اون منطقه است به یه نقطه ی مرتفع رفتم و از اون جای بلند دیدم كه چقدر آبادی ها و شهرهای دیگه در گوشه و كنار بوده و من خبر نداشتم! این حیرت در موقع تماشای اون آبادی ها از ارتفاع خیلی لحظه ی موندگاری در ذهن من شده. ضمن اینكه اون چشم انداز برای من بسیار بسیار آشنا بود هرچند هرچی فكر كردم تا بحال چنین چیزی رو در بیداری ندیدم! شاید یه جنبه از روح ده هزار ساله ی من دوباره بیدار شده و خودم بی خبرم!

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط بیژن| |

خوش هوايي ست فرح بخش خدايا بفرست
نازنيني كه برويش مي گلگون نوشيم


اينكه يك ماه از آخرين نوشتنم مي گذره اصلاً چيز غيرمنتظره اي نيست وقتي دو هفته تمام بخاطر تشخيص هاي اشتباه پزشكان زحمت كش در بستر بيماري با سرگيجه، تهوع، سردرد و بي حس نيمي از بدن درگير باشم!! درست همه چيز از وقتي شروع شد كه جمعه ي چهار هفته قبل از خونه ي دوستم حميد برميگشتم كه در راه دچار سرگيجه ي عجيبي شدم كه به سختي خودم رو محل كار پدر رسوندم و از همون جا گروه نجات رو از خونه احظار كردم! تشخيص اوليه آنفلوآنزا بود و شب با وجود تشديد سردرد و مراجعه به بيمارستان چمران بازهم اين تشخيص قشنگ مهر تاييد خورد! بعد از پنج روز كم كم متوجه شدم بعداز هر سردرد نيمه ي راست بدنم حدود يه ربع به حالت لمس درميآد! كه اين يك ربع كم كم در طول اون روز بيشتر و بيشتر ميشد! خلاصه كار به سي تي اسكن كشيد كه اون هم مشكل خاصي رو نشون نداد اما سردردها كم كم با تهوع شديدي همراه مي شد. در هفته ي دوم گفتم به حرف مادر گوش كنم و دكتري كه اون تشخيص ميده برم. دكتر متقي نيا كه انصافاً با چندتا قرص مختصر من رو بعد از دو هفته نجات داد! البته موضوع فراتر از اين حرفها بود چون هم آزمايش خون يه مقداري غلظت خونم رو نشون ميداد و هم چشم پزشكي به همون ميزان مشكل در چشم راست من رو! با اينحال به تدريج در طول اين يك ماه تونستم به اين حالت ها چيره بشم هرچند هنوز هم گهگاهي باهاشون درگيرم!

كلاس هاي دوره ي ليسانس هم كه تموم شد! شش سال بي فايده كه با اومدن جواب هاي كنكور ارشد و مجاز شدنم با رتبه ي افتضاح تر از حد تصورم پرباروبر تر نشون ميداد! تقريباً تمام برنامه هايي كه براي چندسال آينده درنظر داشتم باوجود فاجعه ي بزرگ در كنكور امسالم ، بهم ريخته شد.

جمعه ي پيش با دوازده تن از دوستان رفتيم تنگه ي واشي كه واقعاً روز بي نظيري بود. و تمام كارهاي اون روز يك طرف و مزه ي رفتن زير آبشار با اون فشار قوي تو مغزم يه طرف ديگه!

كلاس مقدماتي فوتوشاپ رو با موفقيت تمام گذروندم! من و نازنين تنها نمره هاي كامل كلاس بوديم و همين موضوع انگيزه اي شد براي ثبت نام دوره ي پيشرفته! من كه خيلي پروژه م رو با عشق و علاقه انجام دادم چون تشخيص دادم كه كاور براي آلبوم هاي «بون جووي» گروه محبوب و شايد محبوب ترين گروه موسيقي عمرم  درست كنم! كاري شد كه به نظر خودم و خيلي از افراد ديگه چيز خيلي دلچسب و چشم نوازي شد!

خبر ناراحت كننده درست در روزهاي اوج بيماري من، مشكلي بود كه براي مادر ساناز، دوست خانوادگي و عزيزمون پيش اومد.ظاهراً درحال برگشتن از محل خريد به منزل بوده كه اتفاقي دچار شكستگي پا شده. متاسفانه اينجوري اتفاق هاي نامطلوب شايد باعث بشه ما يه كمي بيشتر جوياي احوال هم باشيم. از طرف ديگه پدر محسن هم مشكل قلبي داره و تو همين يك ماهه دوباره به بيمارستان رفته. يك بار بخش سي سي يو كه بيشتر مربوط به تشخيص مشكلش ميشد و بار دوم همين دو سه روز قبل براي درمانش به شكل آنژيوگرافي. واقعاً مشكلات ديگران باعث ميشه بطور ناخودآگاه از مريضي خودت غافل بشي. بعضاً درمانت هم ميكنه!

تو روزهاي سخت بيماري بيشتر ميشه ارزش حضور يك پديده ي استثنايي رو فهميد: مادري كه هم پرستار تو هست هم غمخوار و نوازشگر و همدرد تمام دردهات. واقعاً يك سوال هميشه بي جواب اندازه و ظرفيت محبت هاي مادره. اميدوارم عمرم اجازه بده گوشه ي خيلي خيلي كوچيكي از اين زحمت هارو پاسخ بدم.

اينها شرح خيلي كوتاهي بود از يك ماه اخير، بدون هيچ انديشه و بازانديشي! اما در نوشته ي بعديم حرفهاي تازه تري خواهم داشت. به اميد اون روز!

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط بیژن| |

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود درین خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت


این همون فالی بود كه دیروز، نازنین با نیت من از پسرك فالفروش، تو همون پارك قدیمی گرفت! بعد از چهارصد و شصت و پنج روز التهاب، اشك، سردرگمی و سكوت... زندگی عادی با تمام جلوه هاش داشت روبه آینده ای مبهم پیش میرفت، رو به بی تفاوتی، رو به بغضی فروخورده و رو به سوالات بی جواب بیشتر و بیشتر، در اتاق جلال، دوستی تازه آشنا بهمراه حمید، دوستی قدیمی و واسطه ی این آشنایی بودیم، آخرین كنسرت یانی هدیه ای بود كه جلال بخاطر اولین حضور خانوادگی ما هدیه مون كرد، با قطعه ی «تا آخرین لحظه» حس عجیبی پیدا كردم، انگار از اون غوغای نوازندگان چیره دست با سازهایی به گستردگی جهان، این آهنگ آهنگٍ من بود، اونقدر به مانیتور خیره مونده بودم كه تصویرهای ذهنی خودم رو می دیدم، تصویرهایی از «تا آخرین لحظه»، لحظه هایی كه شاد بودم و امیدوار، در كنار كسی كه عشق رو برام معنا می كرد، و شاید بیشتر خودم رو می دیدم با همه ی احساسات متبلور شده م، احساساتی كه خودش توانایی تعریف دوباره ی منطق و عقلانیتی برای یك زندگی كامل بود، حس سنگینی بهم دست داد، بعد از اون جلال رفت برای آوردن شامی كه مادر مهربونش آماده كرده بود، روی تخت جلال لم دادم كه دیدم موبایلم زنگ میخوره، برداشتم دیدم شماره ای افتاده كه همیشه بخاطر داشتم، اما باور نداشتم كه نازنین باشه، یعنی من خوابم؟ و اینكه درست شب قبل خوابش رو دیدم كه به یكباره یك ناشناس پولی بهم داد كه عكس نازنین روش بود اون بیداری بود ؟ فرق این دو حالت رو نمی تونستم تو چندثانیه تشخیص بدم! در حالیكه نفس هام به شماره افتاده بود گوشی رو برداشتم و با خونسردی خیلی ظاهرساخته گفتم سلام ! در پاسخ سلامی رو شنیدم كه هیچ وقت برام كهنگی نداشت. با اینحال تمام امیدواریم این بود كه برای جویایی حال و احوال من شماره م رو كه از آخرین بار دو سه بار تغییر كرده بود از كسی گرفته باشه. در ابتدای حرفهامون حدس هام داشت درست از آب در می اومد، اما در میانه های صحبت و زمان گفتن از اوضاع و احال زندگی آینده ش، حرفهایی زد كه برای اصلاً خوشآیند نبود، از بهم خوردن قصه ای یك سال و نیمه با فردی كه به گفته ی خودش می خواست بهش تكیه كنه، و تازه اینجای صحبت بود كه فهمیدم چقدر به من نیاز داشته و از فرط خجالت نتونسته باهام تماس بگیره، سعی كرده دلداریش بدم و باهاش عصر فردای اون شب قرار بذارم. مجبور بودم بخاطر كارترجمه ای كه مجبور بودم اون رو هم عصر فردا تحویل بدم، شبانه از خونه جلال قصد برگشت كنم، تمام یك ساعت راه رو در فكر بودم و بعد از اون تا تا نیمه شب خوابم نمی برد، نمی تونستم این ثانیه های رویا گونه رو از دست بدم. تمام كارهام رو تا عصرجوری برنامه ریزی كردم كه چیزی از دستم نره! ساعت پنج و نیم باهاش درهمون پارك خاطره انگیز قرار داشتم و تقریباً بموقع رسیدم. بقدری حرفهای در سینه مونده ی ما زیاد بود كه متوجه نشدیم چطور سه ساعت گذشت! من درین دوسال دوری اونقدر با خودم ساخته بودم كه آماده بود برای دعوت به زندگی آینده، دركنار هم، بهش پیشنهاد بدم اما خوب همیشه هر آدم در زمینه هایی كه براش اهمیت داره سنجش بیشتری برای انجام كاری یا گفتن حرفی میكنه. و درگیری درونی من این بود كه شاید با گفتن این حرف دیوار اعتمادی كه خودم براش ساختم با دست خودم خراب بشه، چون هیچ نامحتمل نبود كه نازنین تنها برای درددل كردن به دوستی قدیمی و صمیمی رجوع كرده و نه چیزی بیشتر، تمام اینهارو براش بازگو كردم و در نهایت بهش گفتم : « میخوای با من باشی؟» حالا این بار سنگین رو از دوش خودم برداشته و روی شونه های اون گذاشته بودم. اما از چیزی مطمئن بودم كه قدرت تصمیم گیری من رو برای زدن این حرف خیلی بالا می برد. از شناختی كه اون نسبت به من داشت و اطمینانی كه حاصل هزار روز دركنار هم بودن ما بود. نازنین دچار یك بی اعتمادی سنگین شده بود و این حق رو بهش دادم بعدها بیشتر راجع به حرف من فكر كنه. درین بین خیلی خاطره ها رو زنده كردیم و هردومون خیلی از جزئیات اونها رو برای هم بازگو می كردیم. جالب این بود كه مكمل هم بودیم و دریاد مونده های ما مكمل همدیگه بودن! صداقت ما خیلی بیشتر از همیشه بود و این برای هردومون ارزشمند بود. بنظرم وقتی صداقت بالاتر بره، دیوار اعتماد محكم تر و زندگی بامعناتر میشه. به نازنین گفتم كه چقدر بهش حق میدم نسبت به زندگی آینده ش رو جدی بگیره و بهم گفت كه هیچ كس نمی تونه مثل من عاشق كسی باشه. برای نازنین خودكاری رو كه خواهر عزیزم از مشهد با یكی از جمله های روزهای جدایی از نازنین حكاكی شده خریده بود رو بردم و گفت كه چقدر تو باوفایی! روش نوشته بود : «گریبان تنهایی ام، هنوز بوی پیشانی اعتمادت را میدهد.» این هدیه ای بود كه برای نازنین كنار گذاشته بودم و امیدوار بودم روزی پیش از مرگم، فرصت مناسبی باشه كه بهش بدم. برگشتنش موقع خداحافظی، نگاهی كه خیلی چیزها توش بود رو بهمراه داشت: تشكر، احترام، اعتماد، و شاید ... شاید عشق ...

نازنین برگشته و من با بازترین آغوش پذیرای اون و تمام خواسته هاش هستم. این برای من یعنی خواستن حقیقی، دوست داشتن حقیقی و عشق ورزیدن حقیقی ... تمام زوایای زندگی خشك و بی روح من دوباره روشن شده...

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط بیژن| |

هرچند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی می کشم، فال دوامی می زنم


کارها و اتفاقات هرکسی در زندگیش به عوامل بی شماری بستگی داره و فرق آدمها به نظرم در اینه که «بنا به خواست خودشون کدوم بخش از این عوامل بی شمار رو در، بازنگری زندگی شون، لحاظ می کننن ». البته این فقط در مورد اونهایی صدق میکنه که اصلاً اهل بازنگری هستن! یعنی کسانی که به پشت پردۀ زندگی روزمره و کنونی خودشون گام می ذارن تا دوباره صحنه های نمایش گردگرفته گذشته رو بازسازی کنن. در این نمایش تمامی عوامل رو خواست ما تعیین می کنه! از طراح و منشی صحنه بگیر تا نویسنده و کارگردان! یک حادثه خاص در زندگی من می تونه بارها تجدید اکران بشه! هربار با در نظر گرفتن یک سری از این پیشینه ها ( یا همون زمینه های تاریخی که به اون حادثه دامن زده) و هربار در یک تالار نمایش متفاوت از قبل (این همون روزهای جدید فرض شده هست). می خوام اینو بگم هم گذشته تو الان تاثیر میذاره هم خود الان میتونه تعیین کنه برای خودش که چه جور الآنی باشه! مثلاً ممکنه همین پیشینه های تاریخی من برای فرد دیگه چیزی کاملاً متفاوت جلوه کنه. که در عمل هم جز این نیست! به نظر می رسه در حق الآن خیلی اجحاف شده!!! با اینحال تمام اینها چیزهایی خارج از محاسبه و منطق ( و شاید حتی فلسفه) هست. چون هیچ وقت جواب نهایی ( یا بهتر بگم فرمول نهایی) برای حدس یک سناریوی زندگی شخصی و واقعی نمی تونه ارائه بشه. خود واقعیت این حق رو از ما میگیره و زندگی واقعی انقدر پیچیده و نیازمند توضیح و تبیین هست که فکر کنم صدهزار سال تاریخ علم و اندیشه چیز بسیار اندکی باشه برای یافتن مرز و نهایت اون! این اندیشه های بی خود دلیلی شد برای نوشتن شعری ( بعد از نزدیک سه ماه!) با این شمایل :

چه حرف ها در سینه
که آهسته
با تو نجوا نکردم
غنچه ها بی نوازش دست ها
و برگ ها بی طنین گام هایمان
راه پیش روی من و تو
انعکاسی از منطقِ تسلیم بود
تا خواستی همسنگِ آنچه عشق نامیدیم...

به باور تقویم
کار از کار گذشته !
و در هزار توی خاطرات من
" هر نماد و نمود "
فرزند ناخواستۀ لحظه های گذشته ...

وقتی که به تقویم دو سه سال قبل نگاه می کنی، مخصوصاً سررسیدهای باطل شده، چیز مفیدی به جز کاغذ برای نوشتار وجود نداره. اما همین سررسید اگر متنی از روزهای گذشته رو در خودش داشته باشه، برای نویسنده اش می تونه ارزش بالایی داشته باشه.«به باور تقویم کار از کار گذشته »چون سه سال قبل معنایی جز هزار روز فاصله غیرقابل دسترس با گذشته نداره،اما دست کم در ذهن من سنگ بنای خیلی از امروزها رو در کوهستان های هزاران روز پیش باید جستجو کرد.« هر نماد و نمود» عبارتی بود از مرحوم شاملو که همیشه در حافظه داشتم و اینجا بسیار بسیار با مقصود من همخوانی داشت. تمام نمادها و نمودهای زندگی ما، به اعتقاد من، ردپایی در لحظه های گذشته دارن. البته این نباید باعث این فکر بشه که هیچ رخدادی سهمی از اکنون نداره، اکنون همون بازتاب تمام عوامل بسیار زیاد نمایش زندگی در چشم های ببینده ست. و ارزش لذت بردن از اکنون همین جا برای من روشن میشه: جایی که بتونم تا حد رضایت عوامل نمایش رو شناسایی کنم.

زن عموی عزیزمون چند روزی با نیکو کوچولوی دوست داشتنی مهمون ما بود. و این یکی اتفاقات فراعادی این چندروزه بود! دیگه اینکه بعد از حدود شش ماه دوباره همراه فامیل ها و چندتا از دوستان برنامۀ فوتبال پنچ شنبه شب هامون رو شروع کردیم. و همه درب و داغون شده بودن بخاطر بدن های بغایت تنبلشون!!! و نکتۀ بسیار مهم آخر که بشدت ذهن منو مشغول کرد: ننه پیری (مادربزگ محسن صمیمی ترین و قدیمی ترین دوستم) برای من هدیه ای داشت. هدیه ای از قلب ثانیه های بی رمق «کهریزک». یک بسته کیک کوچولو و دوست داشتنی – درست مثل خودش- که ظاهراً آخرین باری که محسن برای بازدید رفته بود پیشش بهش داده بوده. دوست دارم تمام این کیک رو بخورم اما بشرطی که هر مولکول اون در تنم باقی بمونه! بخاطر جابجایی مجددمون و دور شدنم از محسن ، از مرداد ماه سال قبل بیشتر از یک بار نتونستم به کهریزک برم تا پاسخ کمترینی به این همه محبت داده باشه. این کیک آینه ای تمام عیار از عطوفت یک مادر بزرگ بود. خصوصاً اینکه از دست نوازش مادربزرگ عزیزم از بیست و نهم دی ماه هشتاد و پنج محروم شدیم. ننه پیری برای من بوی خوب مادربزرگی رو داره که همیشه تاسرحد امکان بما محبت داشت.میگن هرکس بار اول برای بازدید و ملاقات رفته اونجا با چشم های اشک آلود برگشته، من خودم بار اول بسختی تونستم خودم رو نگه دارم، اما بارهای دیگه نه تنها عادت نکردم بلکه عمق و ابعاد سختی لحظه های اونجا برام بیشتر شد. نگاه های ملتمسانۀ انسان ناتوان چیزهایی نیستن که دردناک نباشن. خیلی بده که تشنه ات باشه و نتونی خودت این تشنگی رو برطرف کنی.ثانیه های اینجا برای من بوی «حسرت، سکوت و انتظار» داشتند. حسرت تکرار شدن روزهای خوب گذشته، سکوت مرگبار لحظه های عقیم و ناتوان اکنون، و انتظاری خود منتظر مرگ. باید شعری بنویسم در مورد همه این حرفها. دیگه دستور زبان یارای یاری نداره...

آره این با ارزش ترین کیکی بود که تا بحال کسی بهم داده بود!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط بیژن| |

احوال گنج قارون کایام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد

بعد از سیزده روز، که هم کسل کننده بود هم پرفراز و نشیب، حرف خیلی پرباری ندارم تا بنویسم! آدم ها تغییر نمی کنن، کوچه ها همون مسیر رو دارن، رنگ ها و صداها و بوها نکتۀ عجیبی به همراه ندارن، و در نهایت هیچ جنبشی رخ نمیده مگر اینکه من تکونی بخورم و حرکتی، تغییری، جوششی پدید بیارم. تا حالا که این چیزها کمتر در من رخ داده !

روز نخست عید که برای دیدن بعضی بزرگ ترهای فامیل به کرج رفته بودیم، تو بزرگراه حس غمناک عجیبی بهم دست داد. چیزی شبیه به این در ذهنم فریاد می زد که بهار هم خودش نشان دیگه ای از مرگ، از زمستون، از نابودی داره. خلاصه عجیب غم بهاری منحصر بفردی بود. دیگه نکتۀ خاصی برام رخ نداد تا شب چهارم که با چند تا از دوستان دور و نزدیک چند روزی رفتم نمک آبرود. چند روز زندگی با آدم هایی که مثل تو دنبال شهرت هستن، اما با صد و هشتاد درجه نگرش متفاوت با تو نسبت به همه چیز حتی به خود شهرت، باید تجربۀ جالبی باشه!! من بیشتر تو ویلا مشغول تماشای فیلم بودم تا گشت و گذار! اینم یکی از نشانه های پیری زود رسه ! واقعاً اصلاً حال تکون خوردن از جایی که توش هستم رو ندارم و این یک سم مهلکه برای کسیه که سال های گذشته تو هیچ جا بند نمی شد! فیلم باشگاه مبارزه رو تا بحال ندیده بودم و یکی از همون شب های مسافرت بخت من تابید تا بازی عالی برد پیت رو تو این فیلم تماشا کنم. فیلم در یک جمله برای من این گونه بود : « تنهایی آدم های بی جنبه گاهاً چقدر می تونه خطرناک باشه !» خلاصه روزها خوبی با محسن و چندتا دیگه از دوستای تازه م تو نمک آبرود داشتیم. افراط بیش از حد من در سیگار کشیدن، باعث شد بعد از مسافرت، خودمو برای چهل روز تنبیه کنم! آخه این مارلبورو بیشتر مقصره اینقدر که سیگار خوبیه تا من! شنبه چند نفری شدیم رفتیم بازی ایران با عربستان رو ببینیم. فضاحتی که در نهایت به بار اومد بی نظیر بود. باخت به سعودی ها و رقص اونها جلوی چشم هزاران ایرانی، چیزی بود که باید لکۀ ننگ تاریخ فوتبال ما لقب بگیره! علی دایی، مهندس بزرگ فوتبال ایران هم بخاطر نتایج چشمگیرش به سرعت اخراج شد! دیگه نه جای خاصی تو این دو هفته رفتم نه جاهایی که رفتم نکتۀ قابل ذکری برای بهمراه داشت.

اما تو همین اتاقم هم که بیشنم اتفاقاتی در بیرون برام مخابره میشه! اول از همه خبر نامزدی دوست بسیار عزیزم میترا بود که خوب مثل همۀ خبرهای مشابه و این چنینی هم خوشحال کننده ست هم ناراحت کننده. از یک سمت باید خوشحال بود که چنین دوست دلسوزی می تونه برای زندگی خودش مستقلانه تصمیم بگیره و مرحله ای تازه تر و متعالی تر از مسئولیت رو قبول کنه و از سوی دیگر غمگین بخاطرنشیدن صدایی که بیش از چهار سال تو خیلی از لحظات سخت و تاریک (بیشتر مرداد مرگ بار 86 منظورم هست) بهت گوشه هایی از جذابیت های ساده اما فراموش شدۀ زندگی رو هدیه می داد و زخم های بی تفاوتی رو مرحم می ذاشت. من و میترا هیچ وقت همدیگرو از نزدیک ندیدیم اما بسیار بهم نزدیک بودیم! مکالمه های ما همیشه بوی توجه می داد! نمی دونم شاید بوی خوب عشق، با اینحال به گفتۀ خودش اون خیلی زود دل بسته به من شد، شاید اون اولین دختری بود که سر حرف «تو خیلی پسر خاصی هستی» مدت ها باقی بود، چیزی که به کرات شنیده بودم اما در موقع برخورد خیلی فله ای و کلی باهام رفتار شده بود! دومین دوشنبۀ سال بود که به من این خبرو داد. من زمزمه هاش رو از سه ماه قبل حس می کردم چون دیگه نه از تماس های پر تعدادش خبری بود نه از ابراز علاقه های همیشگیش. صداش حتی به نظرم یک دستی پیش رو نداشت و من درست از شب یلدای پارسال متوجه این موضوع شده بودم. اما در راستای تئوری جدیدم برای ارتباطات «خودمو به نفهمیدن زدم!» و این نادانی دانسته تا سال 88 ادامه پیدا کرد. خیلی سخته حرف های کلیشه ای رو به دوستای صمیمیت بزنی. با اینحال در آخرین مکالمه بوضوح براش توضیح دادم که هیچ وقت نمیشه یه دوست واقعی سدی برای تو باشه. پس کمترین کار ممکن در این موقعیت اینه که من خیلی فردین وار کنار بکشم! با وجود تمام این تسلطی که در طی این حرفها رو خودم داشتم ، فشارم پایین اومد و مجبور شدم در بین حرفهام وقفه بندازم! دوباره تماس گرفتم تا آخرین حرفهای کلیشه ای هم بین ما ردوبدل بشه. اما چیزی که هنوزم برای من سواله اینه که چرا میترا من رو این همه دوست داشت که حتی تا آخرین ثانیه ها هم غرورش نتونست مانع از بیان صریح این موضوع بشه ؟؟؟ در یک نگاه کلی، بعد از مرداد 86 و تموم شدن داستان من با نازنین، تنها باری که متوجه شدم کسی هست که بتونم برای دوست داشتن بهش اعتماد کنم همین شخص بود که خوب طبق سناریوی تکراری ازدواج، باید باهاش خداحافظی می کردم؛ اون هم به سبک خودم یعنی خیلی رمانتیک، با آرزوهای بزرگ برای خوشبختی و نادیده گرفتن تمام جزئیات زندگی کنونی و عادی خودم! بهرحال یک داستان چهارسالۀ دیگه – البته با شرایط بسیار خاص خودش- در پاراگراف های آخری خودش قرار گرفت. و به عقیدۀ من چیزی که باقی می مونه یک مشت خاطره ، و درین مورد خاص کلمه هایی سرشار از لطافت و آرامش هست.- به یادم نیست که فرکانس صدای میترا در طی این مدت ها از مقدار خاصی بالاتر بره!!!- در نهایت تنها چیزی که می تونم براش از صمیم قلب آرزو کنم ، وجود آرامش به سبک خودش، در تمام ثانیه های جزئی زندگی آینده اش و رسیدن به این باور که دوست داشتنی تر از من نفهم و آس و پاس هم وجود داره. و چیزی که دوست دارم نسبت به من انجام بده، حل کردن من و تمام چیزهایی که درمن دیده در وجود خودشه، اینطوری شاید من بتونم نسلی از خودم به جا بذارم! به خدا می سپارمت میترای مهربون و همیشه آروم...

خبر دیگر بازگشت زن عموی گرانقدر از کانادا همراه یک دختر کوشولوی دوست داشتنی به نام نیکو بود. ظاهراً تا یکی دوماه ایران هست. چقدر صحنه ای که از پله برقی همراه مادرش پایین می اومد در ذهن من موندگار شده. نگاه هایی که به اطرافش داشت برای من حاکی از ماجرای همیشگی غربت در دل خودی ها بود! با اینحال بعد از دقایقی با همه ی اطرافیانش آشناتر شد و گریه هاش مبدل به خنده! شب خوبی بود و حس خوب ناشناخته ای بهم دست داد.

خبر بسیار تعیین کنندۀ دیگه این بود که ظاهراً سن پدران محترم برای گرفتن معافیت به شیوۀ کفالت، یک سال کمتر شد و از 59 سال تمام به 58 سال تمام تقلیل پیدا کرد. اگر این خبر، قانونی تصویب شده باشه، تمام نگرانی های من برای گرفتن معافیت برطرف میشه و بدون هیچ دردسری می تونم به آینده های روشن و فتح قله های موفقیت فکر کنم!!! انگار تمام موانع برداشته شد از جلوی پام! باید برم ببینم این خبر واقعاً صحت داره یا همچنان باید در هول و هراس هدر رفتن بخش دیگه ای از عمرم باشم!!

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط بیژن| |

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه ى بدبین و بد پسند مباد


آخرین روزهای سال هشتاد و هفت هم با وجود کارهای متعددِ پیش از نوروز دوام زیادی ندارن.اصلاً باورم نمی شه ده رو از نوشتن آخرین بخش این متن گذشته باشه! روز جمعه دست کم برام روز بسیار خوبی بود. به این خاطر که باغچۀ خونه بعد از یکی دوسالی داشت امیدوار به رویش می شد. یکی از اقوام زحمت بسیاری رو درین راه متقبل شد و تقریباً نیم روزی روی این باغچه کار کرد. من هم در تمام مراحل دستیارش بودم. در واقع اونقدر تماشای هر صبحگاهِ باغچه ای که آبستن ریحان های معطر و چند گل دیگه هست برام اهمیت داشت که تمام دامنۀ توجهم رو اون روز به کار احیای باغچه دادم. وقتی تمام گوش و چشم و شامه و دیگر حواست رو برای کاری بذاری معنای حاصله از اون کار برات خیلی بیشتر میشه. منظورم از معنا بیشتر مجموعۀ رخدادهایی هست که از اون جریان خاص مورد توجه، در ذهنت موندگار میشه. اگر اینطور نیست چطور دوسال از اون عصرگاه بارونی که با نازنین در یادم هست گذشته و هیچ نکته ای از اتفاقات اون روز از ذهنم پاک نشده؟؟؟باز رفتم تو خاطرات! خلاصه تا غروب جمعه سرسختانه کار کردیم و در انتها بوی خاک آب خوردۀ باغچه چه شامه نواز بود.

یکشنبه هم تنی چند از اقوام و دوستان مجردۀ مذکره به منزل ما تشریف فرما شدند! اونهم برای امر مهمی همچون فوتبال حرفه ای کامپیوتری! به خاطر تعدد نفرات مسابقات بصورت لیگ برگزار کردیم (ببین حوصله رو!) که دورۀ اول قهرمان بلامنازع من بودم و گفتیم یک دوره دیگه هم برگزار کنیم ولو اینکه به پاسی از شب بکشه! در اونجا هم من تا آخرین مسابقه قهرمان بودم و در صورتی که یک مساوی هم از پسرعمۀ گَبَرم می گرفتم از عنوانم دفاع می کردم اما با هجوم همه جانبۀ تماشاگرنماها مواجه شدم و بازی رو سه دو واگذار کرده به نایب قهرمانی قناعت کردم. من بودم منفورترین قهرمان دنیا!!!

باقی روزهای هفته به کارهایی از همین دست گذشت. کارهایی که به قولی نه بدرد دنیا خواهد خورد نه آخرت!

اما درونم انگار همه چیز در جریانه. سوای از هر خوب و بدی. شاید اثرات «فراسوی نیک و بد» خوندن باشه! ولی هرچی هست یک سرش وصل میشه به همین ماجرای خاک و باغچه! احساس میکنم تا من جوونه بزنم باغچه هم جوونه خواهد زد. بیخودی نیست این روزها یکی از آهنگ های محبوبم قطعۀ قدیمی دستکشهای سبز (گرین اسلیوز) از خوزه فرناندز ریکولی شده! بی صبرانه منتظرم بهار با دستکش سبزش بیاد و دستی به سر باغچۀ تازه جون گرفته مون بکشه. من تا بحال از اندیشه های بهار و بده بستان هایی که بهار با زمستون داره و تلاقی این دو موضوع کاملاً مجزا، تنها دو سه شعر تونستم بنویسم. یکی از اونها برمیگرده به درست دو سال قبل و هرچند شعر تازه ای نیست اما آوردنش خالی از لطف نیست :

« بهار می آید
با نسیم هایش
تا دستی بر سر یتیم شاخه ها شود
و زیر پای لشگر ناگزیرش
ثانیه های پر معنای زمستان
پایمالی طراوتی بی دروپیکر

همه چیز در هم آمیخته
خون و خیال و خاک
عشق و شهوت و مرگ
حسرت و اوج و خاموشی ...»

این شعر رو در بیست و نهم اسفند هشتاد و پنج نوشتم. شعری که اگر با نگاهی سمبولیک به اون نگاه کنیم، فراتر از انقلابی که در طبیعت رخ میده، می تونه بیانی از محرک های انقلاب ها در جوامع بشری ، کارکردهای و نتایج اون ها باشه. یادم هست این شعر رو به عنوان پیام تبریک موبایلم برای اکثر دوستان و آشنایان و اقوام فرستادم. به جز یکی از همکلاسی های اهل شعر که بسیار اظهار علاقه و تا حدودی شگفتی از این شعر کرد، هیچ بنی بشری در هیچ کجای دیگه (اعم از وبلاگ و وب سایت و دفتر اشعار و قس علی هذا!) مدعای این شعر سربسته و خیلی کوتاه رو نگرفت! بماند دیگر این شعرها باید با خودم دفن بشن و وقتی خودم از حالا به این موضوع واقفم جای خودزنی نداره دیگه!!!

در نظر مختصری که می کنم، سال هشتاد و هفت متأسفانه سال خیلی پرباری نبود. بدترین حادثۀ این سال برای من، غرق شدن برادر دوست عزیزم برسام در دریای نور بود. ماجرایی که هنوز هم به هیچ شکل ممکنی قابل یادآوری و بازنگری نیست ولو به شرط تر شدن گونه هام. فکر اینکه دو برادر چگونه در ساحلی منتظر پیدا شدن جسد برادر کوچکترشون باشن، چیز خیلی ساده ای نیست. دل های دریایی اینجا پژمرده میشن و ذهن های آسمانی با مشت به خاک حسرت می کوبن. امیدوارم تمام انسان های از میان ما رفته، در دنیایی غرق نور و سبزی باشند.

تابستان امسال بیشتر در کتاب های کنکور و عصرها هم در حیاط ساکت خونه گذشت. از تابستان امسال حقیقتاً چیز دیگه در ذهنم نمونده. هفت هشت ساله که بودم همیشه فکر میکردم چقدر عذاب آوره که کسی در درسی رفوزه بشه و تمام تابستون مجبور باشه کتاب های تکراری رو بخونه! حالا همین موضوع تکرار میشد با این تفاوت که بیشتر خواب آور و آرام بخش بود تا عذاب آور و خسته کننده!

پاییز هم به همین منوال گذشت. گاهی این فکر در من خطور میکنه که اگر تمام زندگی به همین سرعت بگذره، خیلی باید هنر به خرج داد تا کسی شد که به نیکی، در یاد تمام نسل ها بمونه! وقتی مرور یک سال از کتاب عمرم به همین سرعت تلاش برای به انتها رسیدن داره، چه انتظاری می تونم از باقی سال های عمرم داشته باشم؟! آیا این به بی برنامگی و پشت پا زدنم به خیلی از مسائل عادی در زندگی مثل کار، تلاش برای بدست آوردن جایگاه اجتماعی و امثال این اهداف که برای من همیشه در کمال احترام اما ناخواستنی بودن مربوط میشه؟ یا چیزی هست که فراتر از اینها به خود کوتاهی عمر بشر برمیگرده؟

پیش تر فکر می کردم باید تلاش کرد تا اثری از خود بعد از مرگ به جا گذاشت. اثری که بتونه نامی و نشانی ازت در دنیا باقی بذاره. شاید همون شهرت و اینکه اسمت در تاریخ فلان موضوع علمی، ادبی و از این دست بیاد. اما امسال سالی بود که این اندیشۀ محوری در من بوجود اومد که سوای از روح و مسایل اعتقادی مربوط به پذیرش اون، ردپای تمامی انسان ها در دنیا باقی خواهد موند. تمامی کردادها و پندارها و گفتارهای ما به شکلی در دنیا باقی خواهد موند. چیزی از قانون بقای انرژی نمی دونم اما در نظرگاه اجتماعی اون به این نتیجه رسیدم که هرکار ما بازتابی در جامعه خواهد داشت. این میشه موندگاری ای که سالها به دنبالش بودم. به اعتقاد من این کافیه که بهترین عمل ممکن رو انجام بدیم، بزرگوارانه ترین فکر رو در سر داشته باشیم و سنجیده ترین حرف رو بزنیم. این میشه چیزی که یک جامعۀ انسانی بهتر رو رقم خواهد زد. خصوصاً این قضیه در شکل دادن به جهان بینی کودکان باید تأثیرگذار باشه. درین زمینه حتماً مطالعات بیشتری خواهم داشت و حرفهای بیشتری...

آیا آرزوهای من کارهام رو پربارتر از پیش خواهد کرد؟ و آیا امیدهای درونم گفته های من رو سازنده تر خواهد ساخت؟ اگر یک ذره هم پاسخم تمایل به آری داشته باشه، باید هرچه بیشتر امیدوار بود و هرچه بزرگتر آرزو کرد. این چیزی هست که تمام طبیعت به ما انسان ها میتونه یاد بده؛ که بنشینیم و تماشا کنیم چه جوری شاخه های خشک دوباره جوونه می زنن و شکوفه میدن. از هیچ، همه چیز بوجود میآد. طبیعت با تمام چشم نوازی هاش در برابر منطق خشک و بی حوصلۀ ما می ایسته و مهربانانه اون رو به سکوت و تماشا وادار میکنه. عجیبه اینکه نمی تونم روندِ از مرگ تا زندگی، از عدم تا وجود، از سنگ تا آب رو با ذهنم بفهمم اما می تونم با چشم هام تماشا کنم. کاش همیشه شاگرد طبیعت باقی بمونم...

راستی این آخرین نوشته در سال 87 بود. سال 88 مبارک! شاهکار خیام همیشه در این مواقع برام برجسته میشه :

چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ
پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سلخ به غُرّه آید از غُرّه به سلخ

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بیژن| |

سه شنبه بیستم اسفند 87

فضول نفس حکایت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن


این ماه مهربان اسفند هم به  طرز عجیبی زود گذر شده انگار! کار ترجمه ای که گرفتم باعث شد پنج روز تمام وقتم رو گرفت. به نظرم زیادی واژگان نامأنوس زیادی در متن بکار رفته بود. خوب اینم شاید از حس انسان دوستی مولف نشأت گرفته بود که نمی خواست خواننده انگلیسی زبان مرتب واژه های تکراری بخونه! اما خوب فکر مترجم فارسی زبان بیچاره شاید اصلاً به ذهنش خطور نکرده بود!! درهرحال تا عصر جمعه این کار ترجمه همراه ویراستاری و بازنگری دوباره اش !) طول کشید و چهار پنج روز پیش از موعود مقرر ترجمه رو (اونهم تایپ شده!) تحویل دادم و با این ور و اون ور کردن دستمزدش، کاری کردم که خیلی بهم چسبید : تعویض مانیتور 17 اینچی با یه مانیتور 22 اینچی خیلی دوست داشتنی! اینجوری شدکه یکشنبه از صبح تا غروب درگیر کارهای فروختن مانیتور سابق و پیدا کردن مانیتور 19 به بالا بودم. مانیتور جدیدی به بازار اومده بود به نام ای.او.سی که با توجه به قیمت ها و امکاناتی که داشت خیلی مناسب بود برای خریدن. 250 هزار برای یه 22 اینچی با رزولوشن 1680 و امکانات جانبی خیلی جالبی مثل یه کارت خوان کاملاً حرفه ای، وب کم 3 مگاپیکسلی و کلی چیزای دیگه. اما در نهایت دیدم با سقف پولی که دارم یعنی همون 250 هزار تومن بهتر اینکه قید این امکانات چشم نوازو بزنم و به برند قابل اطمینان تری مثل سامسونگ رو کنم! در نهایت بعد ساعتی جستجو و تحقیق،سامسونگی به این قیمت و با امکاناتی که مدنظر بود مثل زمان پاسخگویی کم و چند فاکتور دیگه پیدا کردم. سوای از ظاهر مورد قبولش که میز کارم رو خیلی زیباتر از پیش نشون میده، امکاناتی که به نسبت مانیتور پیشین داره، برای من خیلی جالبه ، خصوصاً درین روزها که تازه وارد هم هست! ولی مهم ترین مزیتی که این قبیل مانیتورها می تونن برای من داشته باشن کاربردشون در دو مسأله است! : تماشای فیلم و اجرای بازی ها! واقعاً دیدن فیلم در این گستره خیلی لذت بخش تر و راحت تره از قبله.دیگه تو این نه روز اخیر هیچ پدیدۀ تازه ای در یادم نموند جز اینکه دوشنبه در راه بازگشت از دانشگاه، رادیو داشت قطعه سه تاری پخش میکرد که انگار جایی، زمانی شنیده بودمش. اندک فشاری به مغزم باعث شد بخاطر بیارم یکی از قطعاتی بود که گروه همسازان ( که دوست عزیزم مازیار هم عضوی از همین گروه هست) در جشنواره فجر امسال اجرا کرد و من همون لایوش رو شنیده بودم! برای اطمینان سریعاً تماس گرفتم و حکم من مورد تأیید شخ نوازنده قرار گرفت! فکر می کنم چون در تمام طول کنسرت، خیلی با دقت به تمامی آهنگ هاشون گوش دادم هر قطعۀ دیگه ای هم که پخش بشه تشخیص میدم! رو نیست که ...

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط بیژن| |

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله ها کرد درین کوه که فرهاد نکرد

دیروز آشتی کنان ذهنم با واقعیت ها بود! داشتم اول صبح پله های نفس گیر راه دانشکده رو طی می کردم که چیزی درونم اعتراض می کرد : تو هنوز داری ای پله ها رو میری و میای، در حالیکه چندتا از همکلاسی های سابقت الآن دیگه مشغول گذروندن پیچ و خم ها فوق لیسانس هستن! خجالت بکش یه کم تو متولد 63 هم بودی و از اکثر اونها یک سالی هم بزرگتر، پس سر انگشتی تو سه چهار سالی از دنیای هم سن وسال هات عقبی! بعد ناخودآگاه به یاد چندتا از همکلاسی های خیلی مورد احترامم افتادم و گفتم کاش می شد بار دیگه می دیدمشون. حس دل تنگی خیلی مشهود و گویایی بود. بالای پله ها که رسیدم مثل کسایی که اورست فتح کردن، این چیزا یادم رفت! با اینحال ظهر اتفاقی افتاد که یاد گرفتم ازین به بعد بیشتر به دل تنگی هام توجه کنم : چهار تا از همکلاس های همون دوران بخاطر تولد تو دانشکده بودن و من با همه شون دیداری تازه کردم. با اینحال نازنین نبود. من بعد از چند دقیقه ای صحبت با اونها، راهی سایت برای دانلودهای همیشگی خودم شدم. هدفون تو گوشم بود و متوجه صداهای اطراف نبودم. حدود یک ساعتی که به این منوال گذشت حس کردم کاغذ سفیدی کنارم داره به علامت احظار من تکون میخوره! سرمو چرخوندم به سمتش و کمی بالا آوردم دیدم نازنین با پای خودش اومده پیشم!! فکر کنم حدس زده بود طبق عادت من باید اینجا باشم. انقدر ذوق زده شده بودم که دوست داشتم در آغوشش می گرفتم! هنوز همون ظاهر سابق و در نظر من ذره ای تغییر نکرده بود. هرچند به گفتۀ خودش تمام اطرافیانش گفتن لاغرتر شده! اشک ها رو در چشماش می تونستم ببینم. در کنار لبخند و سلامش می تونستم اشک های پنهانی رو هم ببینم. هنوزم بادهای پیش از حال و هوای بارونی به صورتم می خوره. بدون شک هنوزم دوستش دارم و همون نگاه اول تمام دوست داشتنم، تمام سهم من از عشق به یک دختر، یا به قول شعرهای قدیمی ترم : «تمام واژه، تمام شعور، تمام عشق» دوباره پیش چشمام متجسم شد. بیتی از یه شعرقدیمی که روزهای نخست عشق بهش دادم، چقدر به این سالهای انتظار من نزدیکه: « تا ببینم باز لبخند تو را با یک سلام  ،  خوب می دانم دچار انتظارم نازنین». انگار تمام این روزها رو چهار پنج سال زودتر برام بریده شده بود که من اینجوری می نوشتم! خلاصه در اون مکالمۀ شاید کمتر از دو دقیقه ای باهاش قرار گذاشتم که دوباره چند دقیقه بعد ببینمش. جلوی رستوران مخصوص خانم ها دوباره دیدمش. این بار تو هوای سرد بیرون. ماه ها ندیدنش برای من بیانگر فاصله نبود. قلبم همیشه آرزوش رو داشته و خواهد داشت. اگر نشد که به هم برسیم دلیل قطع این علاقه نیست. با اینحال واقعیت امروز اینه که نازنین زندگی آینده خودش رو با مرد دیگه ای برنامه ریزی کرده و اون مرد من نیستم. باهاش از اتفاقات این ماهها حرف زدم. از اینکه چقدر شیرین و دست نیافتنی در خوابم میاد. از اینکه همیشه به فکرش هستم و براش آرزوی سلامتی و خوشی دارم و ازین دست حرف ها. حرف های نازنین اما زیاد خوشحال کننده نبود. ماجرای غرق شدن پسر عمه اش در رودخونه و پیدا کرد جسدش بعد از یک هفته، فوت خاله ش و ورشکست شدن دامادشون و بیکاری خودش خبرهای ناراحت کننده ای بودن. تنها خبر خوش صاحب دختر شدن خواهرش بود. حرف ناگفته خیلی بیشتر از مجال ممکن دراون سرما بود. ازش خداحافظی کردم چون خیلی دوستان دیگه ش رو در رستوران نمی تونست رها کنه. در مسیر برگشت، از جلوی زمین چمن دانشگاه که همه جا خلوت تر شد و به یکباره بادی گرفت، بغض سنگینی من رو گرفت. شادی دیدن دوباره خودش رو به غم تصور کردن «آخرین دیدار» می داد. در گوشم فقط صدای باد بود و تو مشامم بوی خاک. همه چیز فانی و درگذر شد. به یکباره انگار تمام دنیا رو به زوال چهره کرد. چقدر غمگین بودم اون لحظات. تاحالا کم غصه دار نبودم اما این بار فهمیدم غم یعنی چی. غصه «ندیدن معشوق» و غم « دیدن معشوق و درگذشتن ازشه». شاید از مرداد 86 که ازهم جدا شدیم تا همین روز غصه دار نبودنش بودم. و امروز در غم عبور از این نازنین. در غم عبور از همه چیز. در غم اینکه هیچ چیز دوامی نداره برای دوست داشتن و دل بستگی. از روزگار هیچ گاه گله ای نداشتم. از اتفاقات زندگی م هیچ وقت سرخورده نبودم و حسرت فرصت های از دست رفته رو هیچ گاه نخوردم. اما پیش چه کسی باید شکایت کنم وقتی عشقی رو از دست دادم که هر روز دیدنش یک چیز تازه برام بود، درست عین روز اول؟ همه چیز درین سالها رنگ عادت بخود گرفت جز دوست داشتن نازنین. اینکه چرا این دل بستگی به این شکل در اومد یکی از بزرگترین سوال های بی پاسخ زندگیمه. چطور میشه اگر هزار بار با کسی بیرون بری بار طالب دیدارش باشی؟ در غروب، در طلوع، نیمۀ ظهر یا نیمه شب اگر ببینی به موبایلت زنگ زده باز تازگی و استرس روز اول رو داشته باشی ؟ هنوز یادم هست نیمه شب سال تحویل که در راه سفر به شیراز به من زنگ زد، شنیدن صداش انقدر خوشحالم کرد که برای خودش هم جای تعجب بود! چگونه می شود اینگونه ؟؟؟!!! باید بهش اندیشید...

اتفاق دیگه ای نیافتاد جز اینکه یک متن جامعه شناسی برای ترجمه گرفتم. مربوط میشه به روابط بین قبایل و دولت مرکزی در ایران، از پهلوی تا انقلاب اسلامی. متن تقریباً بد قلقی که یک هفته ای سرگرمم میکنه! هم فال هم فالوده!!!

امروز عصر یه میز دکوری کوچک رو با اسپری رنگ زدم. خدا می دونه چقدر تازه تر شدم با همین کار! من عاشق رنگ کردنم! البته نه با معنی ناجوانمدارنه اش! وقتی چیزی رو رنگ می زنم همون لذتی رو می برم که دارم شعری تازه می نویسم! شاید هم باید شعر تازه ای نوشتن! دیدار تازه با نازنین خودش یه بغل احساس و یه دفتر شعر به همراه داره...

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط بیژن| |

جمعه نهم اسفند 87

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت ست ؟


این روزها اسفند ماه عجیب بی استری و خوش احوال می گذرن!مخصوصاً امسال که هوا خیلی زود بهاری شده. از شکوفه ها خبری نیست اما نسیم، نسیم بهاریه. الان نگاه میکنم از دوشنبه تا حالا نصف روزم نبوده انگار برام! دوشنبه که رفتم برای کلاس ها مهم ترم مثل انقلاب اسلامی و تربیت بدنی 2 و تفسیر قرآن. درسهایی که تنها پل اتصال من به دانشگاه شهید بهشتی هستن. البته از نظر اداری وگرنه قلبم همیشه برای اینترنت اونجا می تپه! برای پیدا کردن کلاس انقلاب اسلامی چقدر مصیبت کشیدم! جدیداً یه ساختمون تازه ساخته به دانشکده مدیریت اضافه کردن که من توش نیم ساعت گشتم ناغافل از اینکه تو همون ساختمون قبلی، اونم تو زیرزمین تاریک و نه چندان قشنگش کلاس برگزار میشد. تا ظهر با برسام بودم و بعدش برای تربیت بدنی ازش جدا شدم. استاد تربیت مون (دکتر لاری) اصلاً والیبال بلد نبود و خودش اینو همون اول اشاره کرد! ظاهراً ایشون در شنا خیلی تبهر دارن که خوب کجا بود استخر برای آموزش شنا؟؟؟!!! من چون چیزی از والیبال حالیم نبود این درس رو برداشته بودم چیزی یاد بگیرم که فکر کنم تا آخر ترم باید چیزی هم یاد این استاد عزیز، خنده رو و خوش صحبت بدم! اما از شوخی گذشته حرفهاش همگی نشان از تجربه زیادش در ورزش داشت. این هفته چون یک یار برای تمرین های دو نفره کم بود و خودش هم دستش آسیب دیده بود، من که یا تک بودم بیشتر باهاش حرف زدم تا اینکه بخوام با دیوار تمرین پنجه زدن بکنم ! بعد اون کلاس دوباره با برسام همگام شدم برای کلاس تغسیر نهج البلاغه که بسیار خواب آور و آرام بخش بود اونم بعد از یه فعالیت بدنی – برای من- بس سنگین!

سه شنبه، برای عضلاتم خیلی روز مهمی بود! چون با نیما – پسر عمه م- رفتم سالن ورزش آتش نشانی نزدیک میدون آزادی و بعد از ماه ها یه فشار حسابی روی پاهام و ریه هام آوردم. چیزایی که برای یه فوتبالیست مهم ترین هاست! انقدر برای من این تمرین بدنی سنگین بود که آخرای کار کم آوردم و ترجیح دادم خودمو به کشتن ندم! واقعاً چقدر پرت افتادم از تابستون سال 81 که زیر تیغ آفتاب ظهر، فوتبال که نه، تمرینات هوازی می کردیم! از اون روزا یه پیرهن مونده و یه مشت خاطره، همین. یا زمستون قبلش که یه بند تپه داوودیه بودیم. بچه استقلال شمال اون جمعه ها همیشه اونجا رو غُرُق می کردن. مثل برق، مثل باد گذشت. نگاه های فقیر و غنی به هم دیگه،زمین های تازه بارون خورده صبح، تابلوهای سرویس بهداشتی، و یه «من» پر از بیم و امید: تمام چیزهایی هستن که از اون روزا به خاطرم موندن...

چهارشنبه هنوز خوابم کامل نشده بودم که محسن زنگ زد و گفت قصد خرید فلش داره و منم به شدت لازم! کلی تو ولیعصر چرخیدیم و عاقبت درست مدل خود من ، منتهی 8 گیگ خرید. بعدش گفت یه سری بریم دم مغازه شون چند ساعتی وایستیم و من چون تابحال نرفته بودم باهاش همراه شدم. یه ابزار فروش ته یافت آباد که خوب مشتری هم داشت. با بابای محسن هم صحبت شدم و کلی از دست همسایه های طنزپردازشون خندیدم. تازه فهمیدم چرا محسن سالهاست اونجا مونده و پیش باباش داره کار میکنه. انصافاً محیط اونجا در وحلۀ اول محیط برای شوخی و گپ زدنه! عصر تو راه برگشتن محسن برای شب دعوتی دوباره به منزلشون کرد و من هم مثل همیشه چترم باز شد! برنامۀ تاپ گیر بی بی سی مهمونش «جیمز بلانت» بود که خیلی خیلی جالب و شنیدنی بود. این موجود موذی علاوه بر خوانندگی و نوازندگی، راننده تانک و خلبان هواپیما هم بوده! بعد از اون مجری های برنامه رفته بودن سراغ رانندگی با اولین ماشین های به شکل امروزی! چقدر جذاب بود. بخش دیگرش هم که مربوط به روندن یه ماشین فرمول یک تو پیست بود خیلی آموزنده بود. تازه فهمیدم که ماشین های فرمول یکی چیزی آسون تر از هواپیمای اف16 نیستن!!!

فرداش، یعنی پنج شنبه، برگشتم خونه. تا شب کار نکردم جز کمک به امر خطیر خانه تکانی! و باز همون داستان همیشگی اعمال سلیقه ها در چینش وسیله ها که این بار حرف های من بیشتر به کرسی نشستن!

امروز از اون جمعه های زودگذر و نه چندان دلگیر بود! تا عصر که باقی کارهای خونه رو انجام دادم.عصر بازی مزخرف پرسپولیس و سپاهان رو دیدم که هردوتاشون با این مساوی بدون گل از قهرمانی به کلی ناامید شدن! شب بود همراه پسرعمه هام رفتم سالن خوابگاه دانشگاهمون برای فوتبال سالنی.خیلی بدنم نا آماده بود و زود فهمیدم باید بیشتر از اینها کار کنم .با اینحال پاس های طلایی همیشگیم سر جاش بود.اما هم تیمی هام قدرشون رو ندونستن! این بود شرح ماجراهای یک هفتۀ پرکار و بی فکر!!!


نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط بیژن| |

این شرح بی نهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران ماندر عبارت آمد


دیروز بعد از یکسال و اندی استارت کلاس هامو زدم. قرآن داشتم با استادی به نام بادپا که کل کلاسش با حرف ها و حرکاتش مارو خندوند. نکتۀ جالبش تلاش برای آموزش فراگویی صحیح بعضی حروف عربی مثل ص،ض،ط،ذ و ... بود. خوب طبیعیه که کار ساده ای نیست چون ما در زبان فارسی یاد نگرفتیم که برای نمونه خیلی تفاوت چشمگیری در تولید دو واژۀ «غریب» و «قریب» درنظر داشته باشیم. خلاصه این پیراستاد با جوون ها خیلی خوب هماهنگ بود. بعد از کلاس رفتم دانشکده که اول سهیلا رو دیدم. به نظرم خیلی تغییر کرده بود. البته ظاهری وگرنه که همون آدم سابق بود.بعدش با مرتضی نظری برای نهار خوردن همراه شدم و چیزی که خیلی شایع دیدم کری خونی های فراگیر بین استقلالی ها و پرسپولیسی ها بود. حتی موقع نهار خوردن تقلای کارکنان رستوران برای زودتر ارائه کردن خدمات و متعاقب اون رسیدن به تماشای بازی پرسپولیس-برق شیراز بود دیدن داشت. شاید همین خودش دلیل خوبی بود – شاید بازهم دلیل ناخودآگاه!- که باوجود اینکه مرتضی جدیداً در محل کارش تو دانشکده تلویزیونی هم مهیا کرده بود، قید تماشای بازی رو بزنم! رفتم سراغ کار قدیمی مورد علاقه ام یعنی دانلود از سایت دانشکده که خیلی هم چیز خاصی نتونستم بگیرم چون دائم قطع و وصل میشد. در همون بین چون با خودم برنامۀ تریلیان همراه داشتم ، نیم ساعتی هم با امین چتیدم و اطلاعات خوبی بهم در زمینۀ دانلود از سایت های تورنت داد. از سایت برگشتم پیش مرتضی دیدم بله زمین خرچپ کن شیراز کار خودشو کرده! بازی یک یک تموم شد و تیم ما کم کم از قهرمانی ناامید. بعد از اون اندکی یکی دوساعتی هم صحبت داوود کریمی و امین – از بچه های گروه انگلیسی- بودم. تا دم غروب از هر دری سخنی بود و عاید هرسه مان هیچ! با امین تا پارک وی پیاده رفتم و زور زدم هرجوری هست مخشو بزنم برای رو کردن به زبان شناسی! یکی نیست بگه آخه خودت ... بگذیم ...

شب خسته رسیدم خونه و تمام امیدم دیدن یه مسابقه خوب کشتی کج از جم تی وی بود که بازهم نصفه کار یکی از مسابقات خوبشون رو قطع کردن. واقعاً چی فکر کردن در مورد شعور بیننده های این کانال ؟؟؟!!

امروز غیر از سردرد من که بطور متناوب نیمی از وقت مفید من رو گرفتن دو تا کار بیشتر نشد انجام بدم. گوش کردن مرضیه – چیزی که جدیداً کار مورد علاقه م شده! -  و دومی خوندن صفحاتی از فراسوی نیک و بد نیچه. همون ابتدا قلم این بزرگ مرد آدمو جذب میکنه هرچند بخاطر سردرد همه خطوط رو درهم ریخته ببینی :« به نظر می رسد که هرچیز بزرگ برای آنکه خود را با دعویهای جاودانه در دل بشریت بنشاند، نخست می باید با نقاب های هیولاوش و هول انگیز بر روی زمین بگردد».چقدر یک جمله می تونه عمیق و نافذ باشه!

روی  هم رفته امروز خیلی پریشان گونه و بی هدف رفت ... همچون بسیاری دیگر ...

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط بیژن| |

شب ظلمت و بیابان بکجا توان رسیدن
مگر آنکه شمع رویت برهم چراغ دارد


امروز که تقریبا تمومش پشت سیستم گذشت، حالا هم که می خوام شرح ماوقع کنم باز باید به مانیتور نگاه کنم !!! دیروز باز کمی بهتر بود چون بعد از ظهر با کافر یکی دو تن دیگه رفتم ولیعصر هم پرینتر آینده ام رو بدن تعمیر کنن هم بالاخره یه فلش مموری بخرم. به لطف یکی دیگه از دوستان - نیما- که کارش عمده فروشی رم و یه سری لوازم از این دسته فلش مموری خریدم که همین الآنم دوست دارم نگاهش کنم! برای کسی که یکی دوسالی با ترکیب رم ریدر چهار پنج هزار تومنی و رم موبایل پنج شش هزار تومنی نقل اطلاعات می کرده، یه فلش 16 گیگابایتی اون هم با سرعت انتقال وحشتناک 200 ایکس – که تقریباً هشت برابر فلش های دیگه میشه!- بهترین سرگرمی موقت محسوب میشه! قیمت بازار 45 تا 47 هزار بود و من 35 بیشتر بابتش ندادم. کلاً انگار ناخودآگاهم پی برده بود که هفته ای یه روز دانشگاه رفتن بدون استفاده از اینترنت سرعت کش و دلکش کار عبثیه ترجیح دادم هم اینکارو بکنم؛ و هم اینکه برای ام پی تری پلیر محبوبم یه هدفون درست حسابی بخرم که مسیر تا دانشگاه با صداهای نامربوط همراه نباشه! – ضمن احترام به آلودگی صوتی محترم!-

شب باز هم در منزل عمه بودیم و باز هم نکتۀ مهم بی رقیب بودن من بود در فوتبال حرفه ای! توی راه برگشت بود که میترا بهم زنگ زد و دعوتم کرد به یاهو چت! کاری که سالها بود از یاد برده بودم. جالب اینجا بود هنوز سلام نداده اکانتش تموم شد! و عجیب تر این بود که با دیجیتالی هم وصل نمیشد! خلاصه خودش هم کنسل کرد. دیشب خوابی دیدم که از لحاظ وضوح تصویر خیلی سه بعدی بود و هنوز هم سرمای بیابوی برف گرفتۀ خواب رو می تونم حس کنم. چیز زیادی از جرئیاتش بخاطر نمیارم اما هرچی بود خیلی گویا بود. تنها یک جمله اش از یه زن زیبای ناشناس به یادم میاد که همچین چیزی گفت : پس تو هم بیشتر فکر درد مردم هستی تا درد خودت! نمی دونم کی بود اما منم مثل یوزارسیف خیلی ذهنم مشغوله که کی بوده.آرزو دارم یه بار دیگه ببینمش. احساس می کنم فرکانس و آهنگ صداش شبیه نازنین بود. هرچی صحنۀ خواب دیشب رو هم سرسختانه تداعی می کنم همه شواهد با نازنین جور در میاد. نکتۀ دیگه ش این بود که از خاطرات – یا شاید لحظات- در ذهن موندگاری که با نازنین داشتم روزی بود که بهش گفتم چقدر صدای پاهات روی برف دوست داشتنیه! اونم درست در موقعی که همه چیز کاملاً عادی و غیر رمانتیک بود. یادمه سراین حرف انقدر خندیدیم که دندون هامون تو سرمای اون زمستون درد گرفت! حالا در درونم انگار یه کلماتی تداعی کننده اون روز و دیشب، خیلی بهم پیوسته و مربوط هست. شاید فردا فرصتی شد از همون مسیر عبور کردم. چند قدمی دانشکدۀ دندونپزشکی.ببینم چیزی این وسط دستگیر کارآگاه کاستر درونم میشه یا نه !!!

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط بیژن| |

دوران همی نویسد بر عارضش خطی خوش
یارب نوشتۀ بد از یار ما بگردان


دیشب بطور اتفاقی فهمیدم زد.دی.اف داره بازی میلان با وردربرمن تو جام یوفا رو نشون میده، بسی خرسند شدم و نشستم به تماشاش، حدود ساعت 12 و نیم بود که دیدم میترا بهم زنگ زد، جالب بود چون اصلاً فکرشو نمی کردم. وقتی صداشو شنیدم تازه فهمیدم چقدر برای دوستام دلم تنگ میشه و به این موضوع اهمیت نمی دم. قرار بود بعد از کنکور به این قضیه بیشتر فکر کنم: چطور میشه دلم برای هر پدیده ای تنگ بشه اما خودم به این قضیه پی  نبرم تا وقتی با خود اون پدیده یا پدیدۀ دیگه ای شبیه به اون مواجه بشم ؟ حس خوشآیند حضور دوستانی که تمامی ابعاد وجودی تو رو به رسمیت بشناسن، برای من همیشه چیز بسیار مهم اما ناخودآگاه بوده. اما خوب کندوکاو بیشتر تو این زمینه قطعاً باید به جزئیات بیشتری در مورد خود دوستان، در مورد مسیر صمیمیت ها و در مورد خواسته های متفاوت من در هر دوره ای تا این نقطه از عمرم بپردازه. من فکر میکنم هر دوره ای، خودبخود دوست صمیمی ای رو بهمراه داشته و این اونقدر که از خواسته ها و دیدگاه های زیرساختی من آب خورده، با ارادۀ من بیگانه بوده! عینی تر صحبت کنم. در سالهای دبیرستان – حدود سال هفتاد و نه تا هشتاد و یک - دوستی داشتم به نام حسین که روزها و شب های بی شماری رو باهم سر می کردیم. سلیقه های یکسان ما اونقدر زیاد بودن که اختلاف نظرهامون رو به کل کل های خنده دار و طنز گونه مبدل می کردند! هنوز هم وقتی از اون روزها یادمی کنم یا می نویسم، اشک تو چشام جمع میشه.بیشتر به این خاطر پذیرفتم اون روزهای پر انرژی و پربار دیگه بر نمی گردن. خلاصه اینکه درست در همون سالهایی که برای هر کسی سالهای تغییر جهان بینی یا اصلاح اون محسوب میشد، جدایی تفکرهای ما شروع شد. جدایی های ریشه ای که تا حد زیادی ناشی از محیط بیرون بود. من از همون دوران کودکی خیلی وابسته به بیرون نبودم و این نقطۀ عکس اون دوست عزیزم بود. حسین در کوچه چیزی پیدا کرد و من در خونه چیز دیگه ای. و این جدایی اونقدر عمیق بود که از شاخ وبرگ به ریشه ها رسید.تا اینکه روزی به خود اومدم دیدم من با حسین یه غریبه ام و تنها یه مشت خاطره باعث میشه ما احساس صمیمت کنیم. این یکی از تراژیک ترین جریانات زندگی من تاکنون بوده که توش دوستی صمیمی رو از دست دادم.البته این یک سر داستان بوده چون عدم انعطاف پذیری من در سن هفده-هجده سالگی در نقدِ روی اصولِ کارهای دوستم به نظرم مهم ترین عامل این اتفاق بود. این کم مایگی من در اون دوران بوده که فکر می کردم تمام راه های درست پیچ و خم های راه من رو داره! و بدترین،بدترین، بدترین نقص من در اون برهه، برسمیت نشناختن نگرش اون دوست بود. اگر در قدم اول این رو می پذیرفتم بعد می تونستم باهاش کنار بیام و در قدم بعدش هم وظیفه های خودم رو انجام بدم. شاید این تنها کوتاهی من بود، با اینحال بزگترین کوتاهی ممکن در حق یک دوست بود. گرچه حالا برای جبران دیره با اینحال همیشه براش آرزوی بهترین هارو کردم. یادش بخیر روز سرد زمستونی که نیمه هشیار در زمین برف گرفتۀ فوتبال اونقدر دویدیم که بی جون روی برف ها افتادیم. آرزو دارم این روزها رو به خاطر داشته باشه. یا اون شبی که باهاش به مراسم عروسی یکی از اقوام رفتیم. چقدر خوش بودیم! بی پروا و جستجوگر، چیزی بود که از اون همیشه به خاطرم می مونه...

تو همین ماجرا هم که نگاه می کنم هم چگونه صمیمی شدن ما خیلی نقش مهمی داره، هم خصوصیات و نگرش های طرف مقابل و هم خصوصیت ها و نگرش های خودم. فکر میکنم با اندوختن تجربه های بیشتر، خامی در عمل کم کم رو به عمل تماماً قابل توجیه پیش میره. نکتۀ بد اینجاست که همیشه این روند با چیزی به نام محافظه کاری قاطی میشه! محافظه کاری باید حکایتگر ترسی از نیش دوبارۀ مار در وجود عاملش باشه، در حالیکه پختگی چیزی در پی گریز از چیزی نیست.ساده تر بگم تمام هستۀ نهان در پوستۀ محافظۀ کاری «ترس از تکرار دوبارۀ یک امر ناخوشآیند مشابه» هست. همون سپری که چند روز پیش هم نوشتم که دارم بهش دچار میشم. سپر محافظه کاری خوبی ها رو هم نمی بینه -و این جملۀ آخر برام یادآور خیلی از آدم های بیخودی هست که حتی خاطراتشون هم هیچ لطفی برام نداره-... بیشتر در مورد خواهم نوشت...

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط بیژن| |

چهارشنبه سی ام بهمن 87

چل سال رنج کشیدیم و عاقبت
تدبیر ما بدست شراب دو ساله بود

سه روز گذشته خیلی بی ثمر و بیهوده گذشت. مثل یه آینه تمام نما برای تمام عمر من! دو سه تا نکتۀ خاص برای گفتن موند از این چند روز : یکی اینکه موهام رو یه مقداری اصلاح کردم! البته نه خیلی زیاد که فکر کنم از میل تاخودآگاه من برای دوباره بلند شدن موهامه. خوب بابا جوونه، جاهله، دوست داره ازین کارا بکنه! فردا که پیر شد و کچلی گرفت خوبه حسرت این روزها رو بخوره ؟ یاد یکی از ترانه های اریک کلاپتون افتادم که وسطش میگه : بذار رشد کنه !

نکتۀ دیگه ردیف شدن یه پرینتره که خیلی برام ارزشمنده، به این ترتیب که همسایۀ یکی از دوستان، پرینترش از ناحیۀ یو اس بی منهدم شده و اون همسایه ( که من شدیداً بهش ارادتمندم!) ظاهراً حوصلۀ تعمیرشو نداشته اونو داده به دوستم کافر، و کافر عزیز هم که میدونسته من ماه هاست به دنبال یه پرینتر تمیز کارکرده میگردم، منو فراموش نکرده، اینه نشانه های یه دوست خوب !!!

دیگه اینکه درین چند روز بطالت نشان! برطبق قرارهای قبلی با خودم! خونه تکونی هاردم رو انجام دادم و خیلی از صهیونیست های اشغالگر هاردم رو نابود کردم تا دوباره در کامپیوتر صلح دائمی برقرار بشه!

نکتۀ آخر شعری بود که در بلاگ دوست عزیزم امیر هدایتی خوندم و بس ما را خوش آمد. شعری از این قرار :


« ایوب بی قرار خداوندم

خود را به ریش عرش نمی بندم
گاهی برای درد تو می گریم
گاهی به گریه های تو می خندم
روزی هزار مرتبه می میرم
با کرمهای یخ زده می گندم
صبرم تمام می شود اما حیف
بر عهد بی گریز تو پا بندم
من ناله می کنم تو دعا بشنو
تا باورت شود که رضامندم
از ظلم های عادل بی همتا
لابد دلم خوش است و خرسندم»

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط بیژن| |

شنبه بیست و ششم بهمن 87

هر آنکه راز دو عالم ز خطٌ ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاک ره دانست

چهل و هشت ساعته گذشته خیلی وقت کم داشتم.ظهر پنج شنبه رفتم دانشگاه علم و صعنت برای کنکور.به نظر نسبت به دو سال پیش جمعیت بیشتری رو جلوی در دیدم. نیم ساعتی زودتر رسیده بودم پس قدم اول یه نخ سیگار پیش از اعدام بود! تا روشن کردم و سرمو بالا آوردم علی افراز، از دوستان خیلی دوست داشتنی پیش دانشگاهی رو دیدم. در ظاهر که با شش هفت سال قبل تکون نخورده بود.رفتارش هنوز تلفیق دوچیزیه که این سالها کمتر توأمان در کس دیگه ای دیدم: صمیمیت و هوشمندی. در فاصلۀ این شش ساله تنها یک بار دیگه دیده بودمش که اون هم کاملاً تصادفی تو آریاشهر بود. بهرحال در همهمۀ چهره های غریبه برای من دلگرمی خاصی داشت.کنکور من تو دانشکدۀ شیمی افتاده بود.جلوی یک ربعی منتظر بودم و منتظرهای دیگه رو خوب تماشا کردم! یه نفر فکر کنم از شر سایه های سرد پناه برده بود به فضای سبز کناری و رو به آفتاب، نشسته بر چمن و تکیه داده بر درختی پیر و بلند خیلی جالب به نظرم می رسید. بقیه اکثراً در گروه های سه،چهار،پنج نفری و بیشتر،دورهم مشغول گفتگوی ها استرس کاه بودند! صندلی من در سالن مطالعه افتاده بود و خوشبختانه حدسم در مورد یه جای خوب درست درومد! انگار بهم توهم « همۀ شرایط جوره» دست داده بود! یه میز انفرادی مخصوص مطالعه که یه صندلی چوبی کم شکن همراهش بود، با حرکت به موقع من در پیچوندن صندلی نرم بغل دستی که هنوز نرسیده بود، به بهشتی آرومی در قلب جهنم دو ساعتی کنکور تبدیل شد! سوال ها رو با دستور زبان فارسی شروع کردم و با تخمین سرانگشتی شصه هفتاد درصد شد! سریعاً سراغ پنجاه تا سوال زبان شناسی رفتم و اون رو هم با چیزی در حد و اندازه های بخش قبلی تموم کردم، اما بخش انگلیسی شدیداً غافلگیرم کرد.ظاهراً از پارسال تعداد سوال های این بخش از پنجاه تا رسیده بوده به شصت تا. اما این تمام داستان نبود.نکتۀ خیلی ناامید کنندۀ کار ناجوانمردانۀ طراحان سوال-که خدا بگم چه کارشون نکنه!- درین بود که تمامی بخش های درک مطلب – برخلاف تمامی سالیان گذشته- همگی در یک زمینه بودند: نظریۀ حاکمیت و مرجع گزینی چامسکی و بروبکس! نظریه ای که فارسی خوندنش هم از حوصلۀ من خارج بود درین یکی دوساله حالا باید مطلبی با اصل انگلیسیش پنجه می انداختم! سه پاراگراف جدا که هر سال در سه زمینۀ متفاوت – و تقریباً همیشه با جمله بندی هایی نه چندان دیرفهم- ارائه می شدند، حالا همگی زنجیروار بهم مرتبط بودند! یادم هست آخرین بند با این جمله که «همانگونه که در دو بند پیش اشاره کردیم» شروع می شد! بابا روی شغاد هم کم کردن اینها! خلاصه که با بدبختی و دست و پا زدن چندتایی از لابلای این سی و خورده ای سوال کشنده جواب پیدا کردم و اونها رو با چندتا زورکی-آبکی مشابه در بخش واژگان همراه کردم تا برگه رو خیلی خالی نداده باشم! توی راه برگشت به خونه داشتم به دوتا نکته فکر می کردم : اول اینکه چرا این همه سال با این علاقه ای که به زبان انگلیسی داشتم جز چند کار مختصر حرکت اصولی ای برای تقویت ذهنم درین زمینه نکردم که امروز به این شکل دچار مشکل بشم؟؟؟!!! دوم همون شب که قرار بود دستۀ دوستان اراذل بیان خونه مون (کافر،محسن،برسام)!!!

تا قبل از رسیدن بچه ها یه مقداری خونه رو جمع و جور کردم،و شام رو از بیرون گرفتم، همون موقع هم دوستان رسیدن و شب نشینی سنتی ما شروع شد! بابا هم که به جمع اضافه شد شور و حال خاص خودشو داشت! کوتاه سخن اینکه تا سپیدۀ صبح بیداری بعد از مدت ها خیلی بهم چسبید،بجاش تا نزدیک های دربی همیشه مساوی تهران خوابیدیم! تنها چیزی که ازین دربی بخاطرم می مونه تقابل اطمینان کافر از پیروزی قاطع استقلال و اون چیزی بود که در زمین دیدم: بازی قابل ستایش پرسپولیس! و دستای علیزاده که از یاد هیچ کس نمیره!

امروز برام روز خوبی بود. هدیۀ خیلی خیلی ارزشمندی از خواهر عزیزم گرفتم!سه تا کتاب که درین روزهای خستگی خیلی خوندنشون باید جالب باشه.باشد که جوانان ولنتاین جوی ما کمی ازین کارها یاد بگیرند! هیچ چیز جای خانواده رو نمی تونه بگیره.حیف که دوران دورانِ بی تفاوتی و غریبه پرستیه. اگر ارزش نهادنی هم باشه برابر شده با اسم نهادن.همه چیز شده اسم گذاشتن! همین و بس. فلانی فلانه و بهمانی بهمانه! دیگه باقی مسائلش اهمیت نداره.اینکه چرا و چی حوری شده فلانی فلان شده محلی از اعراب نداره. استفاده از چهارتا واژۀ تازه در سخن برابر شده با نگرش تازه وگرنه محکومی به سطحی نگری و ... بماند، مثل اینکه هنوز هم بدم نمیاد به عالم و آدم بپرم! باید خودمو اصلاح کنم !...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط بیژن| |