ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نی نشان خواهد
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
بعد از سه ماه و نصفی فکر کردم یا باید این برنامه رو تمومش کنم یا واقعاً محلی از اعراب بهش بدم! آخه خجالت آور نیست که یه مدت هرروز کلی حرف برای نوشتن داشته باشی و حالا صد روزی گذشته از آخرین نوشته ات ؟! مجبورم دست به دامن حرفهایی مثل « خداییش کار مونده زیاد داشتم» یا « الله وکیلی (البته بماند که به گفتۀ کاملاً درست دوستان الله وکیل نیست بلکه رئیس دادگستریه!) وقت نشد» بشم!
کجای زندگی ام ایستاده ام اکنون
که در ستیزه های بیم و امید
بلند ترین اندیشه ها هم سپر انداخته اند ؟
گاه و بیگاه به خود طعنه زنان می گویم
کجاست آن معلم بدخلقِ پندآموزم
که ضرب ترکه اش
به جز به دست خویش
فرود درد نشد
کجای این معلمم اکنون ؟
شاید این مهر، ماهِ دلجویی ست
ترکه را قاب می گیرم
زخم ها را می بوسم
و بازانجامِ این سرانجام را
پاییز دیگری خواهم ساخت ...
بخش آخر که خیلی خودم دوستش دارم! برگشتن به زمانه. برگشتن به مهر. ضمن اینکه توجه اهل فن رو به خط اولش دعوت میکنم که هم تضاد داره هم ایهام، این بخش پیوند معنایی دو بخش قبل از خودشه که خیلی هم برای خواننده نباید از جنس هم باشن. اول اینکه زمان رو دوباره باتعریف های خودم پیدا می کنم، اندیشه های تلخ و آموزنده م رو قاب می گیرم و صمیمانه ترین دلجویی رو از زخم ها و بدبیاری هام میکنم.و آخر شعر هم که برای من خیلی ارزشمنده: « بازانجامِ این سرانجام را / پاییز دیگری خواهم ساخت» . این همون چیزی بود که مدت ها درسر داشتم تا در کوتاه ترین صورت بها برداشت های خودم، زندگی رو توصیف کنم. و این خیلی به اون اندیشه در ذهنم نزدیکه. زندگی می تونه اینجوری دیده که خیلی از سرانجام های ما در طی اون دوباره برامون تکرار میشن و ما وقتی می تونیم با استقبال زندگی بریم که پیش بینی «بازانجام شدن این سرانجام ها» رو بکنیم. این چیزیه که در تاریخ بشری هم نمونه ها زیادی توش هست. خیلی از سرانجام ها منجر به نتایجی میشن که چیزی شبیه به خودشون رو بوجود میآره. بعضی از سرانجام های دیگه هم باز با وجود شرایط رقم زننده ی متفاوتشون باز بسیار بهم شبیه هستن. اینکه در آخر شعر نوشتم « پاییز دیگری خواهم ساخت» بدین معنا هست که با این اندیشه هایی که ذکر شد به استقبال زندگی میرم، به استقبال پاییزی (یا هر فصل دیگه ای) که خودم ساختم. چون با این اندیشه زندگی رو بازسازی کردن همون دوباره ساختن هر چیزی در درونش (من جمله این فصل ها) قلمداد میشه. اما قبول دارم یه مقداری درک معنای بخش آخر شعری بدون این تفسیرها ، مشکل خواهد بود. پیشاپیش از تمام عزیزان پوزش می طلبم! امیدوارم درکم کنید که چقدر دوست دارم شعر دیرفهم بنویسم! تا بعد ...
حریم
عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
كسی آن آستان بوسد كه جان در آستین دارد
چقدر روزها زود میگذرن! وقتی درگیر یه كار باشی كمتر وقت تفكر آزاد داری و این مقدمه ای میشه برای بی بركتی روزها! من هم درگیر كلاس های فوتوشاپم و درسها رو بصورت خیلی مدون همراه با عكس از محیط هر منو بصورت تایپ شده پاكنویس می كنم! از اون طرف هم آخرین امتحان های دوره ی لیسانس، یعنی تفسیر قرآن و انقلاب اسلامی، باعث شده همین دو روز آخر هفته رو هم وقت خاصی برای استراحت نداشته باشم. خبرهای سرسام آور انتخاباتی تنها چیزی بود كه كمی فكر من رو به خودش مشغول كرد.هجم عظیم تبلیغات كاندیداها همیشه با شعارهای مختلف اونها همراه بوده. در واقع پیشقراول این كاروان های پرهزینه در اكثر مواقع «شعارهای انتخاباتی» بوده. بسیاری از اوقات به یه بیت یا مصرع از شعری آشنا برای اكثریت مردم مثل «یاد یار مهربان آید همی» یا عبارات موزون و تازه مجعولی مثل «یك یا حسین تا میر حسین» بر میخورم و دریافت معنی واقعی گرایی از اونها برای من بسیار دشوار جلوه میكنه. طبیعیه در سطح گسترده جذب آرای عموم مردم باید دربرگیرنده ی شعارهایی باشه كه نظر اكثریت اونها رو جذب كنه. اما اینكه چه اندازه اینها پتانسیل به مرحله عمل دراومدن رو دارند، سوالیه كه پاسخش تامل زیادی می طلبه. در زندگی شخصی هم ما همگی كم از شعارها استفاده نمی كنیم، خصوصاً در موقعیت های جبهه گیری. اما واقعاً چه كسی هست كه تا آخرین ثانیه عمرش پای تمام شعارهاش بایسته؟! « گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست...!»
دیشب خواب جالبی دیدم. خواب دیدم كه از یك دهكده ی كوچیك كه فكر میكردم تنها دهكده ی اون منطقه است به یه نقطه ی مرتفع رفتم و از اون جای بلند دیدم كه چقدر آبادی ها و شهرهای دیگه در گوشه و كنار بوده و من خبر نداشتم! این حیرت در موقع تماشای اون آبادی ها از ارتفاع خیلی لحظه ی موندگاری در ذهن من شده. ضمن اینكه اون چشم انداز برای من بسیار بسیار آشنا بود هرچند هرچی فكر كردم تا بحال چنین چیزی رو در بیداری ندیدم! شاید یه جنبه از روح ده هزار ساله ی من دوباره بیدار شده و خودم بی خبرم!
خوش هوايي ست فرح بخش خدايا بفرست
نازنيني كه برويش مي گلگون نوشيم
اينكه يك ماه از آخرين نوشتنم مي گذره اصلاً چيز غيرمنتظره اي نيست وقتي دو هفته تمام بخاطر تشخيص هاي اشتباه پزشكان زحمت كش در بستر بيماري با سرگيجه، تهوع، سردرد و بي حس نيمي از بدن درگير باشم!! درست همه چيز از وقتي شروع شد كه جمعه ي چهار هفته قبل از خونه ي دوستم حميد برميگشتم كه در راه دچار سرگيجه ي عجيبي شدم كه به سختي خودم رو محل كار پدر رسوندم و از همون جا گروه نجات رو از خونه احظار كردم! تشخيص اوليه آنفلوآنزا بود و شب با وجود تشديد سردرد و مراجعه به بيمارستان چمران بازهم اين تشخيص قشنگ مهر تاييد خورد! بعد از پنج روز كم كم متوجه شدم بعداز هر سردرد نيمه ي راست بدنم حدود يه ربع به حالت لمس درميآد! كه اين يك ربع كم كم در طول اون روز بيشتر و بيشتر ميشد! خلاصه كار به سي تي اسكن كشيد كه اون هم مشكل خاصي رو نشون نداد اما سردردها كم كم با تهوع شديدي همراه مي شد. در هفته ي دوم گفتم به حرف مادر گوش كنم و دكتري كه اون تشخيص ميده برم. دكتر متقي نيا كه انصافاً با چندتا قرص مختصر من رو بعد از دو هفته نجات داد! البته موضوع فراتر از اين حرفها بود چون هم آزمايش خون يه مقداري غلظت خونم رو نشون ميداد و هم چشم پزشكي به همون ميزان مشكل در چشم راست من رو! با اينحال به تدريج در طول اين يك ماه تونستم به اين حالت ها چيره بشم هرچند هنوز هم گهگاهي باهاشون درگيرم!
اينها شرح خيلي كوتاهي بود از يك ماه اخير، بدون هيچ انديشه و بازانديشي! اما در نوشته ي بعديم حرفهاي تازه تري خواهم داشت. به اميد اون روز!
سینه
از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود درین خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
نازنین برگشته و من با بازترین آغوش پذیرای اون و تمام خواسته هاش هستم. این برای من یعنی خواستن حقیقی، دوست داشتن حقیقی و عشق ورزیدن حقیقی ... تمام زوایای زندگی خشك و بی روح من دوباره روشن شده...
هرچند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی می کشم، فال دوامی می زنم
کارها و اتفاقات هرکسی در زندگیش به عوامل بی شماری بستگی داره و فرق آدمها به نظرم در اینه که «بنا به خواست خودشون کدوم بخش از این عوامل بی شمار رو در، بازنگری زندگی شون، لحاظ می کننن ». البته این فقط در مورد اونهایی صدق میکنه که اصلاً اهل بازنگری هستن! یعنی کسانی که به پشت پردۀ زندگی روزمره و کنونی خودشون گام می ذارن تا دوباره صحنه های نمایش گردگرفته گذشته رو بازسازی کنن. در این نمایش تمامی عوامل رو خواست ما تعیین می کنه! از طراح و منشی صحنه بگیر تا نویسنده و کارگردان! یک حادثه خاص در زندگی من می تونه بارها تجدید اکران بشه! هربار با در نظر گرفتن یک سری از این پیشینه ها ( یا همون زمینه های تاریخی که به اون حادثه دامن زده) و هربار در یک تالار نمایش متفاوت از قبل (این همون روزهای جدید فرض شده هست). می خوام اینو بگم هم گذشته تو الان تاثیر میذاره هم خود الان میتونه تعیین کنه برای خودش که چه جور الآنی باشه! مثلاً ممکنه همین پیشینه های تاریخی من برای فرد دیگه چیزی کاملاً متفاوت جلوه کنه. که در عمل هم جز این نیست! به نظر می رسه در حق الآن خیلی اجحاف شده!!! با اینحال تمام اینها چیزهایی خارج از محاسبه و منطق ( و شاید حتی فلسفه) هست. چون هیچ وقت جواب نهایی ( یا بهتر بگم فرمول نهایی) برای حدس یک سناریوی زندگی شخصی و واقعی نمی تونه ارائه بشه. خود واقعیت این حق رو از ما میگیره و زندگی واقعی انقدر پیچیده و نیازمند توضیح و تبیین هست که فکر کنم صدهزار سال تاریخ علم و اندیشه چیز بسیار اندکی باشه برای یافتن مرز و نهایت اون! این اندیشه های بی خود دلیلی شد برای نوشتن شعری ( بعد از نزدیک سه ماه!) با این شمایل :
چه حرف ها در سینه
که آهسته
با تو نجوا نکردم
غنچه ها بی نوازش دست ها
و برگ ها بی طنین گام هایمان
راه پیش روی من و تو
انعکاسی از منطقِ تسلیم بود
تا خواستی همسنگِ آنچه عشق نامیدیم...
به باور تقویم
کار از کار گذشته !
و در هزار توی خاطرات من
" هر نماد و نمود "
فرزند ناخواستۀ لحظه های گذشته ...
وقتی که به تقویم دو سه سال قبل نگاه می کنی، مخصوصاً سررسیدهای باطل شده، چیز مفیدی به جز کاغذ برای نوشتار وجود نداره. اما همین سررسید اگر متنی از روزهای گذشته رو در خودش داشته باشه، برای نویسنده اش می تونه ارزش بالایی داشته باشه.«به باور تقویم کار از کار گذشته »چون سه سال قبل معنایی جز هزار روز فاصله غیرقابل دسترس با گذشته نداره،اما دست کم در ذهن من سنگ بنای خیلی از امروزها رو در کوهستان های هزاران روز پیش باید جستجو کرد.« هر نماد و نمود» عبارتی بود از مرحوم شاملو که همیشه در حافظه داشتم و اینجا بسیار بسیار با مقصود من همخوانی داشت. تمام نمادها و نمودهای زندگی ما، به اعتقاد من، ردپایی در لحظه های گذشته دارن. البته این نباید باعث این فکر بشه که هیچ رخدادی سهمی از اکنون نداره، اکنون همون بازتاب تمام عوامل بسیار زیاد نمایش زندگی در چشم های ببینده ست. و ارزش لذت بردن از اکنون همین جا برای من روشن میشه: جایی که بتونم تا حد رضایت عوامل نمایش رو شناسایی کنم.
زن عموی عزیزمون چند روزی با نیکو کوچولوی دوست داشتنی مهمون ما بود. و این یکی اتفاقات فراعادی این چندروزه بود! دیگه اینکه بعد از حدود شش ماه دوباره همراه فامیل ها و چندتا از دوستان برنامۀ فوتبال پنچ شنبه شب هامون رو شروع کردیم. و همه درب و داغون شده بودن بخاطر بدن های بغایت تنبلشون!!! و نکتۀ بسیار مهم آخر که بشدت ذهن منو مشغول کرد: ننه پیری (مادربزگ محسن صمیمی ترین و قدیمی ترین دوستم) برای من هدیه ای داشت. هدیه ای از قلب ثانیه های بی رمق «کهریزک». یک بسته کیک کوچولو و دوست داشتنی – درست مثل خودش- که ظاهراً آخرین باری که محسن برای بازدید رفته بود پیشش بهش داده بوده. دوست دارم تمام این کیک رو بخورم اما بشرطی که هر مولکول اون در تنم باقی بمونه! بخاطر جابجایی مجددمون و دور شدنم از محسن ، از مرداد ماه سال قبل بیشتر از یک بار نتونستم به کهریزک برم تا پاسخ کمترینی به این همه محبت داده باشه. این کیک آینه ای تمام عیار از عطوفت یک مادر بزرگ بود. خصوصاً اینکه از دست نوازش مادربزرگ عزیزم از بیست و نهم دی ماه هشتاد و پنج محروم شدیم. ننه پیری برای من بوی خوب مادربزرگی رو داره که همیشه تاسرحد امکان بما محبت داشت.میگن هرکس بار اول برای بازدید و ملاقات رفته اونجا با چشم های اشک آلود برگشته، من خودم بار اول بسختی تونستم خودم رو نگه دارم، اما بارهای دیگه نه تنها عادت نکردم بلکه عمق و ابعاد سختی لحظه های اونجا برام بیشتر شد. نگاه های ملتمسانۀ انسان ناتوان چیزهایی نیستن که دردناک نباشن. خیلی بده که تشنه ات باشه و نتونی خودت این تشنگی رو برطرف کنی.ثانیه های اینجا برای من بوی «حسرت، سکوت و انتظار» داشتند. حسرت تکرار شدن روزهای خوب گذشته، سکوت مرگبار لحظه های عقیم و ناتوان اکنون، و انتظاری خود منتظر مرگ. باید شعری بنویسم در مورد همه این حرفها. دیگه دستور زبان یارای یاری نداره...
آره این با ارزش ترین کیکی بود که تا بحال کسی بهم داده بود!
احوال
گنج قارون کایام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد
خبر بسیار تعیین کنندۀ دیگه این بود که ظاهراً سن پدران محترم برای گرفتن معافیت به شیوۀ کفالت، یک سال کمتر شد و از 59 سال تمام به 58 سال تمام تقلیل پیدا کرد. اگر این خبر، قانونی تصویب شده باشه، تمام نگرانی های من برای گرفتن معافیت برطرف میشه و بدون هیچ دردسری می تونم به آینده های روشن و فتح قله های موفقیت فکر کنم!!! انگار تمام موانع برداشته شد از جلوی پام! باید برم ببینم این خبر واقعاً صحت داره یا همچنان باید در هول و هراس هدر رفتن بخش دیگه ای از عمرم باشم!!
در
آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه ى بدبین و بد پسند مباد
اما درونم انگار همه چیز در جریانه. سوای از هر خوب و بدی. شاید اثرات «فراسوی نیک و بد» خوندن باشه! ولی هرچی هست یک سرش وصل میشه به همین ماجرای خاک و باغچه! احساس میکنم تا من جوونه بزنم باغچه هم جوونه خواهد زد. بیخودی نیست این روزها یکی از آهنگ های محبوبم قطعۀ قدیمی دستکشهای سبز (گرین اسلیوز) از خوزه فرناندز ریکولی شده! بی صبرانه منتظرم بهار با دستکش سبزش بیاد و دستی به سر باغچۀ تازه جون گرفته مون بکشه. من تا بحال از اندیشه های بهار و بده بستان هایی که بهار با زمستون داره و تلاقی این دو موضوع کاملاً مجزا، تنها دو سه شعر تونستم بنویسم. یکی از اونها برمیگرده به درست دو سال قبل و هرچند شعر تازه ای نیست اما آوردنش خالی از لطف نیست :
« بهار می آید
با نسیم هایش
تا دستی بر سر یتیم شاخه ها شود
و زیر پای لشگر ناگزیرش
ثانیه های پر معنای زمستان
پایمالی طراوتی بی دروپیکر
همه چیز در هم آمیخته
خون و خیال و خاک
عشق و شهوت و مرگ
حسرت و اوج و خاموشی ...»
راستی این آخرین نوشته در سال 87 بود. سال 88 مبارک! شاهکار خیام همیشه در این مواقع برام برجسته میشه :
چون
عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ
پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سلخ به غُرّه آید از غُرّه به سلخ
سه شنبه بیستم اسفند 87
فضول
نفس حکایت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
این ماه مهربان اسفند هم به طرز عجیبی زود گذر شده انگار! کار ترجمه ای که گرفتم باعث شد پنج روز تمام وقتم رو گرفت. به نظرم زیادی واژگان نامأنوس زیادی در متن بکار رفته بود. خوب اینم شاید از حس انسان دوستی مولف نشأت گرفته بود که نمی خواست خواننده انگلیسی زبان مرتب واژه های تکراری بخونه! اما خوب فکر مترجم فارسی زبان بیچاره شاید اصلاً به ذهنش خطور نکرده بود!! درهرحال تا عصر جمعه این کار ترجمه همراه ویراستاری و بازنگری دوباره اش !) طول کشید و چهار پنج روز پیش از موعود مقرر ترجمه رو (اونهم تایپ شده!) تحویل دادم و با این ور و اون ور کردن دستمزدش، کاری کردم که خیلی بهم چسبید : تعویض مانیتور 17 اینچی با یه مانیتور 22 اینچی خیلی دوست داشتنی! اینجوری شدکه یکشنبه از صبح تا غروب درگیر کارهای فروختن مانیتور سابق و پیدا کردن مانیتور 19 به بالا بودم. مانیتور جدیدی به بازار اومده بود به نام ای.او.سی که با توجه به قیمت ها و امکاناتی که داشت خیلی مناسب بود برای خریدن. 250 هزار برای یه 22 اینچی با رزولوشن 1680 و امکانات جانبی خیلی جالبی مثل یه کارت خوان کاملاً حرفه ای، وب کم 3 مگاپیکسلی و کلی چیزای دیگه. اما در نهایت دیدم با سقف پولی که دارم یعنی همون 250 هزار تومن بهتر اینکه قید این امکانات چشم نوازو بزنم و به برند قابل اطمینان تری مثل سامسونگ رو کنم! در نهایت بعد ساعتی جستجو و تحقیق،سامسونگی به این قیمت و با امکاناتی که مدنظر بود مثل زمان پاسخگویی کم و چند فاکتور دیگه پیدا کردم. سوای از ظاهر مورد قبولش که میز کارم رو خیلی زیباتر از پیش نشون میده، امکاناتی که به نسبت مانیتور پیشین داره، برای من خیلی جالبه ، خصوصاً درین روزها که تازه وارد هم هست! ولی مهم ترین مزیتی که این قبیل مانیتورها می تونن برای من داشته باشن کاربردشون در دو مسأله است! : تماشای فیلم و اجرای بازی ها! واقعاً دیدن فیلم در این گستره خیلی لذت بخش تر و راحت تره از قبله.دیگه تو این نه روز اخیر هیچ پدیدۀ تازه ای در یادم نموند جز اینکه دوشنبه در راه بازگشت از دانشگاه، رادیو داشت قطعه سه تاری پخش میکرد که انگار جایی، زمانی شنیده بودمش. اندک فشاری به مغزم باعث شد بخاطر بیارم یکی از قطعاتی بود که گروه همسازان ( که دوست عزیزم مازیار هم عضوی از همین گروه هست) در جشنواره فجر امسال اجرا کرد و من همون لایوش رو شنیده بودم! برای اطمینان سریعاً تماس گرفتم و حکم من مورد تأیید شخ نوازنده قرار گرفت! فکر می کنم چون در تمام طول کنسرت، خیلی با دقت به تمامی آهنگ هاشون گوش دادم هر قطعۀ دیگه ای هم که پخش بشه تشخیص میدم! رو نیست که ...
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله ها کرد درین کوه که فرهاد نکرد
امروز عصر یه میز دکوری کوچک رو با اسپری رنگ زدم. خدا می دونه چقدر تازه تر شدم با همین کار! من عاشق رنگ کردنم! البته نه با معنی ناجوانمدارنه اش! وقتی چیزی رو رنگ می زنم همون لذتی رو می برم که دارم شعری تازه می نویسم! شاید هم باید شعر تازه ای نوشتن! دیدار تازه با نازنین خودش یه بغل احساس و یه دفتر شعر به همراه داره...
جمعه نهم اسفند 87
محتاج
قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت ست ؟
این روزها اسفند ماه عجیب بی استری و خوش احوال می گذرن!مخصوصاً امسال که هوا خیلی زود بهاری شده. از شکوفه ها خبری نیست اما نسیم، نسیم بهاریه. الان نگاه میکنم از دوشنبه تا حالا نصف روزم نبوده انگار برام! دوشنبه که رفتم برای کلاس ها مهم ترم مثل انقلاب اسلامی و تربیت بدنی 2 و تفسیر قرآن. درسهایی که تنها پل اتصال من به دانشگاه شهید بهشتی هستن. البته از نظر اداری وگرنه قلبم همیشه برای اینترنت اونجا می تپه! برای پیدا کردن کلاس انقلاب اسلامی چقدر مصیبت کشیدم! جدیداً یه ساختمون تازه ساخته به دانشکده مدیریت اضافه کردن که من توش نیم ساعت گشتم ناغافل از اینکه تو همون ساختمون قبلی، اونم تو زیرزمین تاریک و نه چندان قشنگش کلاس برگزار میشد. تا ظهر با برسام بودم و بعدش برای تربیت بدنی ازش جدا شدم. استاد تربیت مون (دکتر لاری) اصلاً والیبال بلد نبود و خودش اینو همون اول اشاره کرد! ظاهراً ایشون در شنا خیلی تبهر دارن که خوب کجا بود استخر برای آموزش شنا؟؟؟!!! من چون چیزی از والیبال حالیم نبود این درس رو برداشته بودم چیزی یاد بگیرم که فکر کنم تا آخر ترم باید چیزی هم یاد این استاد عزیز، خنده رو و خوش صحبت بدم! اما از شوخی گذشته حرفهاش همگی نشان از تجربه زیادش در ورزش داشت. این هفته چون یک یار برای تمرین های دو نفره کم بود و خودش هم دستش آسیب دیده بود، من که یا تک بودم بیشتر باهاش حرف زدم تا اینکه بخوام با دیوار تمرین پنجه زدن بکنم ! بعد اون کلاس دوباره با برسام همگام شدم برای کلاس تغسیر نهج البلاغه که بسیار خواب آور و آرام بخش بود اونم بعد از یه فعالیت بدنی – برای من- بس سنگین!
این
شرح بی نهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران ماندر عبارت آمد
دیروز بعد از یکسال و اندی استارت کلاس هامو زدم. قرآن داشتم با استادی به نام بادپا که کل کلاسش با حرف ها و حرکاتش مارو خندوند. نکتۀ جالبش تلاش برای آموزش فراگویی صحیح بعضی حروف عربی مثل ص،ض،ط،ذ و ... بود. خوب طبیعیه که کار ساده ای نیست چون ما در زبان فارسی یاد نگرفتیم که برای نمونه خیلی تفاوت چشمگیری در تولید دو واژۀ «غریب» و «قریب» درنظر داشته باشیم. خلاصه این پیراستاد با جوون ها خیلی خوب هماهنگ بود. بعد از کلاس رفتم دانشکده که اول سهیلا رو دیدم. به نظرم خیلی تغییر کرده بود. البته ظاهری وگرنه که همون آدم سابق بود.بعدش با مرتضی نظری برای نهار خوردن همراه شدم و چیزی که خیلی شایع دیدم کری خونی های فراگیر بین استقلالی ها و پرسپولیسی ها بود. حتی موقع نهار خوردن تقلای کارکنان رستوران برای زودتر ارائه کردن خدمات و متعاقب اون رسیدن به تماشای بازی پرسپولیس-برق شیراز بود دیدن داشت. شاید همین خودش دلیل خوبی بود – شاید بازهم دلیل ناخودآگاه!- که باوجود اینکه مرتضی جدیداً در محل کارش تو دانشکده تلویزیونی هم مهیا کرده بود، قید تماشای بازی رو بزنم! رفتم سراغ کار قدیمی مورد علاقه ام یعنی دانلود از سایت دانشکده که خیلی هم چیز خاصی نتونستم بگیرم چون دائم قطع و وصل میشد. در همون بین چون با خودم برنامۀ تریلیان همراه داشتم ، نیم ساعتی هم با امین چتیدم و اطلاعات خوبی بهم در زمینۀ دانلود از سایت های تورنت داد. از سایت برگشتم پیش مرتضی دیدم بله زمین خرچپ کن شیراز کار خودشو کرده! بازی یک یک تموم شد و تیم ما کم کم از قهرمانی ناامید. بعد از اون اندکی یکی دوساعتی هم صحبت داوود کریمی و امین – از بچه های گروه انگلیسی- بودم. تا دم غروب از هر دری سخنی بود و عاید هرسه مان هیچ! با امین تا پارک وی پیاده رفتم و زور زدم هرجوری هست مخشو بزنم برای رو کردن به زبان شناسی! یکی نیست بگه آخه خودت ... بگذیم ...
شب خسته رسیدم خونه و تمام امیدم دیدن یه مسابقه خوب کشتی کج از جم تی وی بود که بازهم نصفه کار یکی از مسابقات خوبشون رو قطع کردن. واقعاً چی فکر کردن در مورد شعور بیننده های این کانال ؟؟؟!!
امروز غیر از سردرد من که بطور متناوب نیمی از وقت مفید من رو گرفتن دو تا کار بیشتر نشد انجام بدم. گوش کردن مرضیه – چیزی که جدیداً کار مورد علاقه م شده! - و دومی خوندن صفحاتی از فراسوی نیک و بد نیچه. همون ابتدا قلم این بزرگ مرد آدمو جذب میکنه هرچند بخاطر سردرد همه خطوط رو درهم ریخته ببینی :« به نظر می رسد که هرچیز بزرگ برای آنکه خود را با دعویهای جاودانه در دل بشریت بنشاند، نخست می باید با نقاب های هیولاوش و هول انگیز بر روی زمین بگردد».چقدر یک جمله می تونه عمیق و نافذ باشه!
روی هم رفته امروز خیلی پریشان گونه و بی هدف رفت ... همچون بسیاری دیگر ...
شب
ظلمت و بیابان بکجا توان رسیدن
مگر آنکه شمع رویت برهم چراغ دارد
امروز که تقریبا تمومش پشت سیستم گذشت، حالا هم که می خوام شرح ماوقع کنم باز باید به مانیتور نگاه کنم !!! دیروز باز کمی بهتر بود چون بعد از ظهر با کافر یکی دو تن دیگه رفتم ولیعصر هم پرینتر آینده ام رو بدن تعمیر کنن هم بالاخره یه فلش مموری بخرم. به لطف یکی دیگه از دوستان - نیما- که کارش عمده فروشی رم و یه سری لوازم از این دسته فلش مموری خریدم که همین الآنم دوست دارم نگاهش کنم! برای کسی که یکی دوسالی با ترکیب رم ریدر چهار پنج هزار تومنی و رم موبایل پنج شش هزار تومنی نقل اطلاعات می کرده، یه فلش 16 گیگابایتی اون هم با سرعت انتقال وحشتناک 200 ایکس – که تقریباً هشت برابر فلش های دیگه میشه!- بهترین سرگرمی موقت محسوب میشه! قیمت بازار 45 تا 47 هزار بود و من 35 بیشتر بابتش ندادم. کلاً انگار ناخودآگاهم پی برده بود که هفته ای یه روز دانشگاه رفتن بدون استفاده از اینترنت سرعت کش و دلکش کار عبثیه ترجیح دادم هم اینکارو بکنم؛ و هم اینکه برای ام پی تری پلیر محبوبم یه هدفون درست حسابی بخرم که مسیر تا دانشگاه با صداهای نامربوط همراه نباشه! – ضمن احترام به آلودگی صوتی محترم!-
شب باز هم در منزل عمه بودیم و باز هم نکتۀ مهم بی رقیب بودن من بود در فوتبال حرفه ای! توی راه برگشت بود که میترا بهم زنگ زد و دعوتم کرد به یاهو چت! کاری که سالها بود از یاد برده بودم. جالب اینجا بود هنوز سلام نداده اکانتش تموم شد! و عجیب تر این بود که با دیجیتالی هم وصل نمیشد! خلاصه خودش هم کنسل کرد. دیشب خوابی دیدم که از لحاظ وضوح تصویر خیلی سه بعدی بود و هنوز هم سرمای بیابوی برف گرفتۀ خواب رو می تونم حس کنم. چیز زیادی از جرئیاتش بخاطر نمیارم اما هرچی بود خیلی گویا بود. تنها یک جمله اش از یه زن زیبای ناشناس به یادم میاد که همچین چیزی گفت : پس تو هم بیشتر فکر درد مردم هستی تا درد خودت! نمی دونم کی بود اما منم مثل یوزارسیف خیلی ذهنم مشغوله که کی بوده.آرزو دارم یه بار دیگه ببینمش. احساس می کنم فرکانس و آهنگ صداش شبیه نازنین بود. هرچی صحنۀ خواب دیشب رو هم سرسختانه تداعی می کنم همه شواهد با نازنین جور در میاد. نکتۀ دیگه ش این بود که از خاطرات – یا شاید لحظات- در ذهن موندگاری که با نازنین داشتم روزی بود که بهش گفتم چقدر صدای پاهات روی برف دوست داشتنیه! اونم درست در موقعی که همه چیز کاملاً عادی و غیر رمانتیک بود. یادمه سراین حرف انقدر خندیدیم که دندون هامون تو سرمای اون زمستون درد گرفت! حالا در درونم انگار یه کلماتی تداعی کننده اون روز و دیشب، خیلی بهم پیوسته و مربوط هست. شاید فردا فرصتی شد از همون مسیر عبور کردم. چند قدمی دانشکدۀ دندونپزشکی.ببینم چیزی این وسط دستگیر کارآگاه کاستر درونم میشه یا نه !!!
دوران همی نویسد بر عارضش خطی خوش
یارب نوشتۀ بد از یار ما بگردان
دیشب بطور اتفاقی فهمیدم زد.دی.اف داره بازی میلان با وردربرمن تو جام یوفا رو نشون میده، بسی خرسند شدم و نشستم به تماشاش، حدود ساعت 12 و نیم بود که دیدم میترا بهم زنگ زد، جالب بود چون اصلاً فکرشو نمی کردم. وقتی صداشو شنیدم تازه فهمیدم چقدر برای دوستام دلم تنگ میشه و به این موضوع اهمیت نمی دم. قرار بود بعد از کنکور به این قضیه بیشتر فکر کنم: چطور میشه دلم برای هر پدیده ای تنگ بشه اما خودم به این قضیه پی نبرم تا وقتی با خود اون پدیده یا پدیدۀ دیگه ای شبیه به اون مواجه بشم ؟ حس خوشآیند حضور دوستانی که تمامی ابعاد وجودی تو رو به رسمیت بشناسن، برای من همیشه چیز بسیار مهم اما ناخودآگاه بوده. اما خوب کندوکاو بیشتر تو این زمینه قطعاً باید به جزئیات بیشتری در مورد خود دوستان، در مورد مسیر صمیمیت ها و در مورد خواسته های متفاوت من در هر دوره ای تا این نقطه از عمرم بپردازه. من فکر میکنم هر دوره ای، خودبخود دوست صمیمی ای رو بهمراه داشته و این اونقدر که از خواسته ها و دیدگاه های زیرساختی من آب خورده، با ارادۀ من بیگانه بوده! عینی تر صحبت کنم. در سالهای دبیرستان – حدود سال هفتاد و نه تا هشتاد و یک - دوستی داشتم به نام حسین که روزها و شب های بی شماری رو باهم سر می کردیم. سلیقه های یکسان ما اونقدر زیاد بودن که اختلاف نظرهامون رو به کل کل های خنده دار و طنز گونه مبدل می کردند! هنوز هم وقتی از اون روزها یادمی کنم یا می نویسم، اشک تو چشام جمع میشه.بیشتر به این خاطر پذیرفتم اون روزهای پر انرژی و پربار دیگه بر نمی گردن. خلاصه اینکه درست در همون سالهایی که برای هر کسی سالهای تغییر جهان بینی یا اصلاح اون محسوب میشد، جدایی تفکرهای ما شروع شد. جدایی های ریشه ای که تا حد زیادی ناشی از محیط بیرون بود. من از همون دوران کودکی خیلی وابسته به بیرون نبودم و این نقطۀ عکس اون دوست عزیزم بود. حسین در کوچه چیزی پیدا کرد و من در خونه چیز دیگه ای. و این جدایی اونقدر عمیق بود که از شاخ وبرگ به ریشه ها رسید.تا اینکه روزی به خود اومدم دیدم من با حسین یه غریبه ام و تنها یه مشت خاطره باعث میشه ما احساس صمیمت کنیم. این یکی از تراژیک ترین جریانات زندگی من تاکنون بوده که توش دوستی صمیمی رو از دست دادم.البته این یک سر داستان بوده چون عدم انعطاف پذیری من در سن هفده-هجده سالگی در نقدِ روی اصولِ کارهای دوستم به نظرم مهم ترین عامل این اتفاق بود. این کم مایگی من در اون دوران بوده که فکر می کردم تمام راه های درست پیچ و خم های راه من رو داره! و بدترین،بدترین، بدترین نقص من در اون برهه، برسمیت نشناختن نگرش اون دوست بود. اگر در قدم اول این رو می پذیرفتم بعد می تونستم باهاش کنار بیام و در قدم بعدش هم وظیفه های خودم رو انجام بدم. شاید این تنها کوتاهی من بود، با اینحال بزگترین کوتاهی ممکن در حق یک دوست بود. گرچه حالا برای جبران دیره با اینحال همیشه براش آرزوی بهترین هارو کردم. یادش بخیر روز سرد زمستونی که نیمه هشیار در زمین برف گرفتۀ فوتبال اونقدر دویدیم که بی جون روی برف ها افتادیم. آرزو دارم این روزها رو به خاطر داشته باشه. یا اون شبی که باهاش به مراسم عروسی یکی از اقوام رفتیم. چقدر خوش بودیم! بی پروا و جستجوگر، چیزی بود که از اون همیشه به خاطرم می مونه...
تو همین ماجرا هم که نگاه می کنم هم چگونه صمیمی شدن ما خیلی نقش مهمی داره، هم خصوصیات و نگرش های طرف مقابل و هم خصوصیت ها و نگرش های خودم. فکر میکنم با اندوختن تجربه های بیشتر، خامی در عمل کم کم رو به عمل تماماً قابل توجیه پیش میره. نکتۀ بد اینجاست که همیشه این روند با چیزی به نام محافظه کاری قاطی میشه! محافظه کاری باید حکایتگر ترسی از نیش دوبارۀ مار در وجود عاملش باشه، در حالیکه پختگی چیزی در پی گریز از چیزی نیست.ساده تر بگم تمام هستۀ نهان در پوستۀ محافظۀ کاری «ترس از تکرار دوبارۀ یک امر ناخوشآیند مشابه» هست. همون سپری که چند روز پیش هم نوشتم که دارم بهش دچار میشم. سپر محافظه کاری خوبی ها رو هم نمی بینه -و این جملۀ آخر برام یادآور خیلی از آدم های بیخودی هست که حتی خاطراتشون هم هیچ لطفی برام نداره-... بیشتر در مورد خواهم نوشت...
چهارشنبه سی ام بهمن 87
چل سال رنج کشیدیم و عاقبت
تدبیر ما بدست شراب دو ساله بود
خود را به ریش عرش نمی بندم
گاهی برای درد تو می گریم
گاهی به گریه های تو می خندم
روزی هزار مرتبه می میرم
با کرمهای یخ زده می گندم
صبرم تمام می شود اما حیف
بر عهد بی گریز تو پا بندم
من ناله می کنم تو دعا بشنو
تا باورت شود که رضامندم
از ظلم های عادل بی همتا
لابد دلم خوش است و خرسندم»
شنبه بیست و ششم بهمن 87
هر آنکه راز دو عالم ز خطٌ ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاک ره دانست
امروز برام روز خوبی بود. هدیۀ خیلی خیلی ارزشمندی از خواهر عزیزم گرفتم!سه تا کتاب که درین روزهای خستگی خیلی خوندنشون باید جالب باشه.باشد که جوانان ولنتاین جوی ما کمی ازین کارها یاد بگیرند! هیچ چیز جای خانواده رو نمی تونه بگیره.حیف که دوران دورانِ بی تفاوتی و غریبه پرستیه. اگر ارزش نهادنی هم باشه برابر شده با اسم نهادن.همه چیز شده اسم گذاشتن! همین و بس. فلانی فلانه و بهمانی بهمانه! دیگه باقی مسائلش اهمیت نداره.اینکه چرا و چی حوری شده فلانی فلان شده محلی از اعراب نداره. استفاده از چهارتا واژۀ تازه در سخن برابر شده با نگرش تازه وگرنه محکومی به سطحی نگری و ... بماند، مثل اینکه هنوز هم بدم نمیاد به عالم و آدم بپرم! باید خودمو اصلاح کنم !...

